دلتنگم

 
 
من چه در وهم وجودم ، چه عدم ، دل تنگ ام

از عدم تا به وجود آمده ام ، دل تنگ ام

روح از افلاک و تن از خاک ، در این ساغر پاک

از درآمیختن شادی و غم دل تنگ ام...

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت

من هنوز از سفر باغ اِرم دل تنگ ام

ای نبخشوده گناه پدرم ، آدم ، را!

به گناهان نبخشوده قسم ، دل تنگ ام

باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من

دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دل تنگ ام...

نشد از یاد برم خاطره ی دوری را

 
باز هم گرچه رسیدیم به هم دل تنگ ام

                                                       از فاضل نظری

نخند

           تماشایم کنید؛ من خجالت نمی کشم



نخند
!
 
به پسرکی که آدامس می‌فروشد و تو هرگز نمی‌خری .

 
نخند !

 
به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می‌رود و شاید چندثانیه کوتاه معطلت کند .

 
نخند !
 
به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه پیراهنش جمع شده .
نخند !

 
...به دستان پدرت،
 
به جاروکردن مادرت،
 
به همسایه‌ای که هرصبح نان سنگک می‌گیرد،
 
به راننده چاق اتوبوس ،
 
به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،
 
به راننده آژانسی که چرت می‌زند،
 
به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش را باد می‌زند،
 
به مجری نیمه شب رادیو،
 
به مردی که روی چهارپایه می‌رود تا شماره کنتور برقتان را بنویسد،
 
به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جار می‌زند،
 
به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می‌ریزد،
 
به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،
 
به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،
 
به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،
 
به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده،
 
به مسافری که سوارتاکسی می‌شود و بلند سلام می گوید،
 
به فروشنده‌ای که به جای پول خرد به تو آدامس می‌دهد،
 
به زنی که با کیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه و سبزی،
 
به هول شدن همکلاسی‌ات پای تخته،
 
به مردی که دربانک ازتو می‌خواهد برایش برگه‌ای پر کنی،
 
به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی
 
 
 
که هرگز نمی‌دانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند !!!
 
آدم‌هایی که هرکدام برای خود و خانواده‌ای همه چیز و همه کسند !
 
آدم‌هایی که به خاطر روزیشان تقلا می‌کنند،
 
بارمی برند،
 
بی‌خوابی می‌کشند،
 
کهنه می‌پوشند،
 
جار می‌زنند
 
سرما و گرما می‌کشند،
 
وگاهی خجالت هم می‌کشند،..

...خیلی ساده

یک داستان آموزنده

           
   عکس هایی کمیاب از عشق در میان حیوانات | www.irannaz.com
 
           این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد ،(خانه های ژاپنی دارای
فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند) این شخص در حین خراب کردن دیوار
دربین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است ،دلش سوخت
و یک لحظه کنجکاو شد وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش
هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود! چه اتفاقی افتاده؟

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !

در یک قسمت تاریک بدون حرکت چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد تو این مدت چکار می
 کرده؟ چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش
ظاهر شد مرد شدیدا منقلب شد ، ده سال مراقبت ؟  چه عشقی !؟؟

و چه عشق قشنگی!؟؟

اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد ،

پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم ؟؟

اگر سعی کنیم

طربناکم

                     

                       

طربناکم،طربناکم،طربناک                              زعشقت ای یگانه دلبر پاک

بنازم قامت بالا بلندت                                   که مبهوتش شده ،هم خاک وافلاک

زسودایت چنان مستم ،نگارا                         شود مست از غزلهایم می تاک

دلم از تو ،هماره در تغنی است                    فراموشت کنم؟هیهات وحاشاک

من از عشقت ،گرفتم درسهایی                   رها گشتم زبند عقل و ادراک

سخن ها گفتی از آیین مهرت                      در این مذهب نباید از می امساک 

خدا را، ای اهورای دل من                           بپوشان روی ، شد بس سینه ها چاک