استاد محمد رضا شفیعی کدکنی


محمدرضا شفیعی کدکنی درنوزده مهر ۱۳۱۸ در کدکن از توابع تربت حیدریه در خراسان به دنیا آمد. شفیعی

کدکنی هرگز به دبستان و دبیرستان نرفت و از آغاز کودکی نزد پدر خود (که روحانی بود) و مرحوم ادیب نیشابوری

دوم به فراگیری زبان و ادبیات عرب پرداخت (در هفت سالگی تمام الفیه ابن مالک را از حفظ بود) و فقه، کلام و

اصول را در نزد آیت الله شیخ هاشم قزوینی فرا گرفت اما پس از درگذشت شیخ هاشم قزوینی (معروف به فقیه

آزادگان) تا آخرین مراحل درس خارج فقه را نزد آیت الله میلانی خواند و در این دوره با رهبر انقلاب همدرس بود.



او به پیشنهاد مرحوم دکتر علی اکبر فیاض در دانشگاه فردوسی مشهد نام نویسی کرد و در کنکور آن سال نفر

اول شد و به دانشکدهٔ ادبیات رفت و مدرک کارشناسی خود را در رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه

فردوسی و مدرک دکتری را نیز در همین رشته از دانشگاه تهران گرفت.


شفیعی کدکنی سرودن شعر را از جوانی به شیوهٔ کلاسیک آغاز کرد. پس از چندی به سوی سبک نو مشهور به

نیما یوشیج روی آورد و با انتشار دفتر شعر «در کوچه باغ‌های نشابور» نام‌آور شد.


فیلم: هزار نامه آمد و تو نیامدی

شمس لنگرودی با اشاره به «در کوچه باغ‌های نشابور»، می‌نویسد: «شفیعی کدکنی در هنگام انتشار این کتاب

از چهره‌ای چندوجهی و معتبر برخوردار بود: او از پیشگامان مؤمن و پابرجای شعر چریکی ایران؛ مؤلف اثر تحقیقی

ارزشمند «صور خیال در شعر فارسی» - که تحقیقی نو در چند دیوان قدیم بود -، شناساننده سارق دیوان

فراموش‌شده حزین لاهیجی (که سالیان دراز شعر حزین را به نام خود چاپ می‌کرد)، غزلسرای بنام، و دکتر در

ادبیات و استاد ممتاز دانشگاه تهران بود. و بدین ترتیب، سخن او در میان روشنفکران انقلابی، ادبا و غزلسرایان،

محققین آثار کلاسیک، و استادان دانشگاه و دانشجویان، از اعتبار همه‌جانبه‌ای برخوردار بود؛ امتیازی که هیچ

شاعرِ سیاسیِ نوپردازِ دیگر از آن بهره‌ور نبود. بویژه در مجامع دانشگاهی که تقریبا همه استادان، هوادار قالب‌های

قدیم و مخالف شعر نو بوده‌اند؛ و اگر هم بعضی موافقتی داشتند، مشروط و در حد اشعار نوقدمایی فریدون توللی

بود، با این فرق که اطمینانی به سواد قدیمه توللی‌ها نداشتند، درحالی‌که شفیعی، مدرس این رشته بود؛ پس

آن‌ها نیز شعر نوقدمایی شفیعی را با اطمینان خاطر می‌خواندند و به عنوان شعر نو سالم از آن دفاع می‌کردند؛

بویژه که شهامت شاعر نیز در انتشار این شعرها درست در بحبوحه قیام چریکی مرعوب‌کننده و باورنکردنی بود...

در کوچه‌باغ‌های نشابور چندی پس از قیام سیاهکل و در بحبوحه مبارزات چریکی ایران منتشر شد؛ و به سبب

محتوای روشن انقلابی و قالب نیمایی و زیباشناسی نوقدمایی (ترکیبات و تعابیر ساده و آشنا و آسان‌یاب) و

ضرباهنگ تند و روان، به‌سرعت در میان روشنفکران سیاسی و بخشی از مردم جا باز کرد و پاره‌ای از اشعارش به

سرود و زمزمه بدل شد.»



او از سال ۱۳۴۸ تاکنون(۱۳۹۱) بنا به در خواست دانشگاه تهران، استاد دانشگاه تهران است و بدیع الزمان

فروزانفر زیر برگهٔ پیشنهاد استخدام وی نوشت احترامیست به فضیلت، او از جمله دوستان نزدیک مهدی اخوان

ثالث شاعر خراسانی به شمار می‌رود و دلبستگی خود را به اشعار وی پنهان نمی‌کر دو او هیچ گاه در ۲۵ سال

اخیر در هیچ محفلی اجتماعی (سخرانی‌ها، سالن آمفی تئاتر و...) حاضر نشد و بعضی از شاگردان و طرفداران او

با یکدیگر پیمان بسته‌اند که با نوشتن ۱۰۰۰ نامه از او درخواست کنند که برای سخنرانی حضور پیدا کنند که ظاهراً

عدد این نامه ها از چندهزار نیز عبور کرده و او نیامده است.


آثار شفیعی را می‌توان به سه گروه انتقادی و مجموعه اشعار خود وی تقسیم کرد. آثار انتقادی این نویسنده،

شامل تصحیح آثار کلاسیک فارسی و نگارش مقالاتی در حوزه نظریه ادبی می‌شود. در میان آثار نظری شفیعی

کدکنی کتاب موسیقی شعر جایگاهی ویژه دارد و در میان مجموعه اشعارش در کوچه باغ‌های نشابور آوازه

بیشتری دارد.


فیلم: هزار نامه آمد و تو نیامدی

زمزمه‌ها، شبخوانی، از زبان برگ، بوی جوی مولیان، از بودن و سرودن، مثل درخت در شب باران، هزاره دوم آهوی

کوهی، صور خیال در شعر فارسی، موسیقی شعر، با چراغ و آینه (در جستجوی ریشه‌های تحول شعر معاصر

ایران)، تصحیح اسرارالتوحید نوشته محمدبن‌منور، تصحیح تاریخ نیشابور نوشته حاکم نیشابوری، تصحیح آثار عطار

نیشابوری، تصحیح مختارنامه، تصحیح مصیبت‌نامه، تصحیح منطق‌الطیر، تصحیح اسرارنامه، تصحیح دیوان عطار و

تصحیح آفرینش و تاریخ نیز از جمله آثار محمدرضا شفیعی‌کدکنی هستند.


دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۸ تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد. این سفر بازتاب

وسیعی درمطبوعات ایران داشت. او برای استفاده از یک فرصت مطالعاتی به مؤسسؤ مطالعات پیشرفتهٔ

پرینستون رفت تا در باب تاریخ و تطور فرقهٔ کرامیه تحقیق کند و پس از ۹ ماه دوری از وطن به ایران بازگشت و پس

از بازگشت به ایران بر سر کرسی تدریس خود در دانشگاه تهران حاضر شد و هم اکنون نیز در این دانشگاه

مشغول به تدریس است.

منبع: سایت تابناک

هشتم مهر ، روز مولانا

                                                      

                                                

مولانا جلال الدين محمد بلخي ؛ رومي؛ فرزند بهاالدين الولد سطان العلماء در ششم ربيع الاول سال ۶۰۴ در شهر بلخ متولد شد.هنوز به حد رشد نرسيده بود كه پدر او به علت رنجشي كه از سلطان محمد خوارزمشاه پيدا كرده بود شهر و ديار خود را ترك كرد و با خاندان خود به عزم حج و زيارت كعبه از بلخ مهاجرت نمود. در نيشابور به زيارت » عطار « عارف مشهور قرن هفتم شتافت . » جلال الدين « را ستايش كرد . وكتاب اسرار نامه ئ خود را به او هديه داد.

پدرش از خراسان عزم بغداد كرد واز آنجا پس از سه روز اقامت در مدرسه مستنصربه عازم مكه شد. وپس از بر آوردن مناسك حج قصد شام كرد و مدتها در آن شهر ماند و در پايان عمر به شهر قونيه رفت و تا آخر عمر در آن شهر ماند و به ارشاد خلق ميپرداخت.

جلال الدين محمد پس از وي در حالي كه بيش از24 سال از عمرش نمي گذشت بر مسند پدر نشست و به ارشاد خلق پرداخت . در اين هنگام برهان الدين محقق ترمذي كه از تربيت يافتگان پدرش بود, به علت هجوم تاتار به خراسان و ويراني آن سرزمين به قونيه آمد و مولانا او را چون مراد و پيري راه دان برگزيد و پس از فوت اين دانا مدت 5 سال در مدرسه به تدريس فقه و ساير علوم دين مشغول شد . تا آنكه در سال 642 هجري به شمس تبريزي برخورد .

شمس و افادات معنوي او در مولانا سخت اثر كرد . مولانا قبل از ملاقات با شمس مردي زاهد ومتعبد بود و به ارشاد طالبان وتوضيح اصول و فروع دين مبين مشغول بود . ولي پس از آشنايي با اين مرد كامل ترك مجالس وعظ وسخنراني را ترك گفت ودر جمله صوفيان صافي واخوان صفا درآمد وبه شعر وشاعري پرداخت واين همه آثار بديع از خود به يادگار گذاشت .

شمس بيش از سه سال در قونيه نماند وبه عللي كه به تفصيل در شرح احوال مولانا بايد ديد . شبي در سال 645 ترك قونيه گفت وناپديد شد . مولانا در فراغ او روزگاري بس ناروا گذراند وچون از وي نا اميد شد دل به وپس از او به حسام الدين چلپي سپرد و به در خواست او به سرودن اشعار مثنوي معنوي مشغول شد. و اشعار اين كتاب را به حسام الدين عرضه ميكرد, تا اينكه سر انجام در اوايل سال 672 هجري به ديدار يار شتافت. مولانا در زماني مي زيست كه دوران اوج ترقي و درخشش تصوف در ايران بود. در طي سه قرن پيش از روزگار زندگي او, درباره اقسام علوم ادبي , فلسفي , ديني و غيره به همت دانشمندان و شاعران و نويسندگان نام آور ايراني مطالعات عميق انجام گرفته وآثار گرانبهايي پديد آمده بود.

شعر فارسي در دوره هاي پيش از مولانا با طلوع امثال رودكي , عنصري , ناصر خسرو , مسعود سعد , خيام ,انوري ,نظامي ,خاقاني راه درازي سپرده ودر قرن هفتم هجري كه زمان زندگاني مولوي است , به كمال خود رسيده بود. شعر عرفاني هم در همين دوره به پيشرفت هاي بزرگ نائل آمده و بدست عرفاي مشهوري همچون سنايي , عطار و ديگران آثار با ارزشي مانندحديقه , منطق الطير , مصيبت نامه , اسرار نامه و غيره پديد آمده بود.

مولوي را نمي توان نماينده دانشي ويژه و محدود به شمار آورد. اگر تنها شاعرش بناميم يا فيلسوف يا مورخ يا عالم دين, در اين كار به راه صواب نرفته ايم . زيرا با اينكه از بيشتر اين علوم بهره وافي داشته و گاه حتي در مقام استادي معجزه گر در نوسازي و تكميل اغلب آنها در جامعه شعرگامهاي اساسي برداشته , اما به تنهايي هيچ يك از اينها نيست, زيرا روح متعاليئ و ذوق سرشارو بينش ژرف موجب شده تا در هيچ قالبي متداول نگنجد.

شهرت بي مانند مولوي بعنوان چهره اي درخشان و برجسته در تاريخ مشاهيرعلم و ادب جهان بدان سبب است كه وي گذشته از وقوف كامل به علوم وفنون گوناگون, عارفي است دل آگاه, شاعري است درد شناس, پر شور وبي پروا و انديشه وري است پويا كه آدميان را از طريق خوار شمردن تمام پديده هاي عيني و ذهني اين جهان, همچون: علوم ظاهري , لذايذ زود گذر جسماني, مقامات و تعلقات دنيوي , تعصبات نژادي, ديني و ملي, به جستجوي كمال و آرام و قرار فرا مي خواند. آنچه مولانا ميخواهد تجلي خلق و خوي انساني در وجود آدميان است كه با تزكيه درون و معرفت حق و خدمت به خلق و عشق و محبت و ايثار و شوق به زندگي و ترك صفات ناستوده به حاصل مي آيد.

هنر بزرگ او بحث و برسي هاي دلنشين و جاودانه اي است كه به دنبال داستان ها پيش مي آورد و انديشه هاي درخشان عرفاني و فلسفي خود را در قالب آنها قرار ميدهد. داستان بهانه اي است تا بهتر بتواند در پي حوادثي كه در قصه وصف شده ، مقاصد عالي خود را بيان دارد.

در تعريف تصوف سخنان بسيار آمده است. از ( ابو سعيد ابو الخير ) پرسيدند كه صوفي كيست؟ گفت: آنكه هر چه كند به پسند حق كند و هر چه حق كند او بپسندد. صوفيان ترك اوصاف و بي اعتنايي به جسم و تن را واجب مي شمارند و دور ساختن صفات نكوهيده را آغاز زندگي نو وتولدي ديگر به شمار مي آورند.

 

چکيده مطالب:

نام: جلال الدين محمد بلخي رومي

نام پدر: بهاء الدين الولد سلطان العلماء

تاريخ و محل تولد: ۶ ربيع الاول ۶۰۴-- بلخ

 

مهمترين وقايع زندگي مولانا:

۵سالگي خانواده اش بلخ را به قصد بغداد ترک کردند.

۸سالگي از بغداد به سوي مکه و از آنجا به دمشق و نهايتاْ به منطقه اي در جنوب رود فرات در ترکيه نقل مکان کردند.

۱۹ سالگي با گوهر خاتون ازدواج کرد و دوباره به قونيه (محلي در ترکيه امروزي) رفت.

۳۷ سالگي در روز شنبه ۲۶ جمادي آلخر ۶۴۲ ه.ق با شمس ملاقات کرد.

۳۹ سالگي در ۲۱ شوال ۶۴۳ شمس قونيه رو ترک کرد.

 

معروفترين کتابهاي مولانا:

ديوان شمس- مثنوي معنوي- فيه ما فيه

 

تاريخ و محل فوت:

در غروب روز ۵جمادي الاخر ۶۷۲ه.ق در سن ۶۸ سالگي در قونيه فوت کرد که الان مقبره اين شاعر برزگ قرن ششم در قونيه (ترکيه امروزي) مي باشد که محل زيارت عاشقان و شيفتگان اين شاعر بزرگ هست.

خسته ام


 
از زندگی ، از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دلخسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

آه ... کزین حصار دل آزار خسته ام

 

بیزارم از خموشی تقویم روی میز


وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام



از او که گفت یار تو هستم ولی نبود


از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام



تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید


از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 

از محمد علی بهمنی

آزادی

                          

 

من از رنگ سرخ و همه رنگهای دیگر آزاد شدم،
 
 و دیگر سرنوشت روح خود را به سرنوشت هیچ عقیده ای پیوند نمی زنم.
 
 من می دانم که مقام عقاید پایین تر از مقام یک روح خلاقه است.
 
                      از نیکوس کازانتزاکیس در کتاب مسیح بازمصلوب

مستان سلامت می کنند

 

رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند

مستی ز جامت می‌کنند مستان سلامت می‌کنند

در عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشتر

وز دلبران خوش باشتر مستان سلامت می‌کنند

غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر

خورشید ربانی نگر مستان سلامت می‌کنند

افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی

بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت می‌کنند

ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار زو

من کس نمی‌دانم جز او مستان سلامت می‌کنند

ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا

وی شاه طراران بیا مستان سلامت می‌کنند

حیران کن و بی‌رنج کن ویران کن و پرگنج کن

نقد ابد را سنج کن مستان سلامت می‌کنند

شهری ز تو زیر و زبر هم بی‌خبر هم باخبر

وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت می‌کنند

آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو

وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت می‌کنند

 آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو

وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست

آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می‌کنند

آن جان بی‌چون را بگو وان دام مجنون را بگو

وان در مکنون را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو

وان یار و همدم را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو

وان طور سینا را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو

وان نور روزم را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو

وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت می‌کنند

ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا

ای از تو جان‌ها آشنا مستان سلامت می‌کنند

                                                           از مولانا

یاد آن سرو خرامان

هرگـزم نـقـش تـــو از لوح دل و جان نــرود
 

هرگز از یــاد مـن آن سـرو خـرامـان نــــرود

 

در ازل بـست دلـم بـا سـر زلفـت پـیــونـــد

 

تا ابـد سـر نـکـشد وز سـر پـیـمـان نــــرود

 

هرچه جز بارغمت بر‌دل مسکیـن من‌است

 

بـرود از دل مـن ، وز دل مـن آن نــــــــــرود

 

آنچنان مهر تـو أم در دل و جان جای گرفت

 

که اگـر سـر بـرود ، از دل و از جــان نــرود

 

گر رود از پـی خوبـان دل من مـعـذور است

 

درد دارد ، چـه کـنـد کــز پـی درمـان نــرود

 

هرکه خواهد که چو حافظ نشود سرگردان

 
دل بـه خوبـان نـدهـد ، وز پـی آنـان نــرود
 
                                                                   از حضرت حافظ

وقتی همه دیواریم

از زمزمه دلتنگیم ، از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی ، نه تاب سخن داریم

 

آوار ِ پریشانی ست ، رو سوی چه بگریزم ؟

هنگامه ی حیرانی ست ، خود را به که بسپاریم ؟

 

تشویش ِ هزار «آیا» ، وسواس ِ هزار «امّا»

کوریم و نمی بینیم ، ورنه همه بیماریم

 

دوران شکوه باغ ، از خاطرمان رفته است

امروز که صف در صف ، خشکیده و بی باریم

 

دردا که هدر دادیم ، آن ذات ِ گرامی را

تیغیم و نمی بّریم ، ابریم و نمی باریم

 

ما خویش ند انستیم ، بیداری مان از خواب

گفتند که بیدارید ، گفتیم که بیداریم !

 

من راه تو را بسته ، تو راه مرا بسته

امیّد ِ رهایی نیست ، وقتی همه دیواریم

                                            از حسین منزوی

روز مادر

کارت پستال عاشقانه

همه می شناسیمش؛ همو که با شکوه مهرش عشق را معنایی دیگر می بخشد و قلبش وسعت 

بی انتهای صبر و مهربانی است و شانه های پرصلابتش مأمن مهر و صفا، و چشم های پرفروغش

سرچشمه احساس و گذشت است. مادر، مهر کیشی است که با شمع وجودش به محفلمان

روشنی می بخشد و با گلخند محبت اش رنگ غم را از چهره مان می زداید و تبسمی

 از شادمانی  بردل هایمان می نشاند و با دستان پر سخاوتش، چتری سایه گستر ساخته است

تا هیچ سختی را حس نکنیم. او به را ستی تندیس همه خوبی هاست

مادر، تو رفیع ترین داستان حیات منی. تو به من درس زندگی آموختی. تو چون پروانه سوختی

 و چون شمع گداختی و مهربانانه با سختی های من ساختی. مادر، ستاره ها نمایی از نگاه

 توست و مهتاب پرتوی از عطوفتت، و سپیده حکایتی از صداقتت. قلم از نگارش شُکوه

 تو ناتوان است و هزاران شعر در ستایش مدح تو اندک. مادر، اگر نمی توانم کوشش هایت

را ارج نهم و محبت هایترا سپاس گزارم، پوزش بی کرانم را همراه با دسته گلی از هزاران

تبریک، بپذیر. فروغ تو تا انتهای زمان جاوید و روزت تا پایان روزگار، مبارک باد.

مادر، تو شکوفاتر از بهار، نهالِ تنم را پر از شکوفه کردی و با بارانِ عاطفه های صمیمی،

 اندوه های قلبم را زدودی و مرهمی از ناز و نوازش بر زخم های زندگی ام

 نهادی. در «تابستان»های سختی با خنکای عشق و وفای خویش، مددکار مهربان

مشکلاتم بودی تا در سایه سارِ آرامش بخش تو، من تمامی دردها ورنج ها را بدرود گویم.

با وجود تو، یأس دری به رویم نگشود و زندگی رنگ «پائیز» ناامیدی را ندید.

 تو در «زمستانِ» مرارت های زندگی، چونان شمع سوختی تا نگذاری رنجش هیچ سختی

 ستون های تنم را بلرزاند. مادر، ای بهار زندگی، شادترین لبخندها و عمیق ترین سلام های ما،

 همراه با بهترین درودهای خداوندی، نثار بوستان دل آسمانی ات باد.

بوسه، پیام محبت است؛ شعر ناسروده عشق است؛ تبلور بالاترین تکریم است؛

 جلوه عملی عاطفه هاست. پدر و مادر بی شمارترین بوسه های محبت آمیز را

 از کودکی نثارمان کردند. اکنون که نهال وجود ما از آن محبت ها به پا ایستاده

 است و درخت زندگی آنان رو به فرسودگی نهاده، باید بهترین محبت ها و بی شائبه

ترین عواطف را نثارشان کنیم. بوسیدن ابزار این مهر ورزیدن است.

امیر مؤمنان علیه السلام فرمودند: بوسیدن پدر و مادر عبادت است.

تقویم چهار فصل دلم را ورق زدم

 

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

این غزل بسیار زیبای زنده یاد قیصر امین پور را بمناسبت ( ۲۶فروردین سالروز تولدم )انتخاب

 نموده ودر این پست بدوستان تقدیم می کنم. 

                                      زنده باشید و سرسبز           عبدالصمد

 

آمد بهار عاشقان

                  

     sdh.ir -برترین سایت کلیپ های تصویری و چند دقیقه ای در ایران - کلیپ دونی دات کام

آمد بهار عاشقان تا خاكدان بستان شود

آمد نداي آسمان تا مرغ جان پران شود

هم بحر پر گوهر شود، هم شوره چون گوهر شود

هم سنگ لعل كان شود هم جسم جمله جان شود

گر چشم و جان عاشقان چون ابر طوفان بار شد

اما دل اندر ابر تن چون برقها رخشان شود

داني چرا چون ابر شد در عشق چشم عاشقان

زيرا كه آن مه بيشتر در ابرها پنهان شود

اي شاد و خندان ساعتي كان ابرها گرينده شد

يارب خجسته حالتي كان برقها خندان شود

زان صد هزاران قطره ها يك قطره نايد بر زمين

ور زانك آيد بر زمين جمله جهان ويران شود

جمله جهان ويران شود وز عشق هر ويرانه اي

با نوح هم كشتي شود پس محرم طوفان شود

طوفان اگر ساكن بدي، گردان نبودي آسمان

زان موج بيرون از جهت، اين شش جهت جنبان شود

اي مانده زير شش جهت، هم غم بخور! هم غم مخور!

كان دانها زير زمين يك روز نخلستان شود

از خاك روزي سر كند، آن بيخ شاخ تر كند

شاخي دو سه گر خشك شد، باقيش آبستان شود

وان خشك چون آتش شود آتش چو جان هم خوش شود

آن اين نباشد، اين شود، اين آن نباشد آن شود

(دیوان شمس مولانا)

مراسم چهارشنبه سوری

                          

یکی از آئینهای سالانه و دیرینه ی ایرانیان جشن سوری، چهارشنبه سوری یا به عبارتی

دیگر چارشنبه سوری است. ایرانیان آخرین سه شنبه سال خورشیدی را با بر افروختن آتش و

پریدن از روی آن به استقبال نوروز می روند. چهارشنبه سوری، یک جشن بهاری است که

پیش از رسیدن نوروز برگزار می شود.

مردم در این روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهایشان مراسمی را برگزار می کنند که ریشه اش

به قرن ها پیش باز می گردد که مراسم ویژه آن در شب چهارشنبه صورت می گیرد برای مراسم در گوشه

و کنار کوی و برزن نیز بچه ها آتش های بزرگ می افروزند و از روی آن می پرند و ترانه (سرخی تو از من ،

زردی من از تو ) می خوانند. ظاهرا مراسم چهارشنبه سوری برگرفته از آئینهای کهن ایرانیان است که

همچنان در میان آنها و با اشکال دیگر در میان باقی بازماندگان اقوام آریائی رواج دارد و “سور” در زبان و

ادبیات فارسی و برخی گویش های ایرانی به معنای “جشن”،”مهمانی“و “سرخ” آمده است.

جشن سور از زمان های بسیار دور در ایران مرسوم بوده است. قبل از ورود اسلام به ایران هر سال ۱۲

ماه، و هر ماه به ۳۰ روز بوده که هر کدام از این ۳۰ روز اسمی مشخص داشته است که بعد از ورود اسلام

به ایران تقسیمات هفته نیز به آن اضافه شد. در ایران باستان در پایان هر ماه جشن و پای کوبی با نام

سور مرسوم بوده است. مختار برای کشتن یزید که در شهر کوفه که اکثر آنان ایرانی بوده اند از این فرصت

استفاده کرده و در زمان همین جشن که مصادف با چهارشنبه بود یزید را قصاص نمود. بعد از گذشت چند

سال بعد از ورود اسلام به ایران به آرامی جشن سور در ایران کم رنگ و به آخرین چهارشنبه سال محدود

شد. جشن سور از مراسم اصیل ایرانی است و منشا خارجی ندارد. آتش از عناصر چهارگانه است و تنها

عنصری است که آلوده نمی شود به همین منظور از گذشته های بسیار کهن تاکنون این آداب مرسوم

بوده است.

 

مراسم چهارشنبه سوری

آخرین سه شنبه ی آخر سال را شب چهار شنبه سوری می گویند. شبی است که امروزه فقط بوته افروزی آن مانده است. این کار را عصر سه شنبه ی آخر سال که آخرش چهارشنبه است انجام می دهند. بدین ترتیب که کوپه های هیزم را روی هم می گذارند خورشید که غروب کرد هیزم را در حیاط خانه یا در کوچه یا در میدان باز آتش می زنند.

ظهور آتش بازی :

آتش بازی در شب چهار شنبه سوری در زمان ناصرالدین شاه و به وسیله ی فرانسوی ها در ایران رواج پیدا کرد. در ابتدا فقط برای سرگرمی شاه این نمایش انجام می شد پس از آن مردم هم در این سرگرمی سهیم شدند و دستور نمایش آن در میدان توپ خانه صادر شد و مردم در آن جا به تماشای آتش بازی می ایستادند و کم کم به شکلی که امروزه اجرا می شود در آمد.



بوته افروزی :

در ایران رسم است که پیش از پریدن آفتاب، هر خانواده بوته های خار و گزنی را که از پیش فراهم کرده اند روی بام یا زمین حیاط خانه و یا در گذرگاه در سه یا پنج یا هفت “گله” کپه می کنند. با غروب آفتاب و نیم تاریک شدن آسمان، زن و مرد و پیر و جوان گرد هم جمع می شوند و بوته ها را آتش می زنند. در این هنگام از بزرگ تا کوچک هر کدام سه بار از روی بوته های افروخته می پرند، تا مگر ضعف و زردی ناشی از بیماری و غم و محنت را از خود بزدایند و سلامت و سرخی و شادی را به هستی خود ببخشند. مردم در حال پریدن از روی آتش ترانه هایی می خوانند :

زردی من از تو ، سرخی تو از من

غم برو شادی بیا ، محنت برو روزی بیا

ای شب چهارشنبه ، ای کلیه جاردنده ، بده مراد بنده



خاکستر چهارشنبه سوری، نحس است، زیرا مردم هنگام پریدن از روی آن، زردی و ییماری خود را، از راه جادوی سرایتی، به آتش می دهند و در عوض سرخی و شادابی آتش را به خود منتقل می کنند. سرود “زردی من از تو ، سرخی تو از من “

در هر خانه زنی خاکستر را در خاک انداز جمع می کند، و آن را از خانه بیرون می برد و در سر چهار راه، یا در آب روان می ریزد. در بازگشت به خانه، در خانه را می کوبد و به ساکنان خانه می گوید که از عروسی می آید و تندرستی و شادی برای خانواده آورده است.
در این هنگام اهالی خانه در را به رویش می گشایند. او بدین گونه همراه خود تندرستی و شادی را برای یک سال به درون خانه خود می برد. ایرانیان عقیده دارند که با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضای خانه را از موجودات زیانکار می پالایند و دیو پلیدی و ناپاکی را از محیط زیست دور و پاک می سازند. برای این که آتش آلوده نشود خاکستر آن را در سر چهارراه یا در آب روان می ریزند تا باد یا آب آن را با خود ببرد.

گرد آوردن بوته، آتش زدن و پریدن از روی آن و گفتن عبارت “زردی من از تو، سرخی تو از من” شاید مهمترین اصل شب چهارشنبه سوری است. هر چند که در سالهای اخیر متاسفانه این رسم شیرین جایش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است. مراسم دیگری مانند کوزه شکنی، فال گوش نشینی، آش نذری پختن، آب پاشی، بخت گشائی دختران، دفع چشم زخمها، کندرو خوشبو، قاشق زنی، فال گرفتن هم در این شب جزو مراسمات جالب و جذاب می باشد.

مراسم کوزه شکنی :

مردم پس از آتش افروزی مقداری زغال به نشانه سیاه بختی، کمی نمک به علامت شور چشمی، و یکی سکه به نشانه تنگدستی در کوزه ای سفالین می اندازند و هر یک از افراد خانواده یک بار کوزه را دور سر خود می چرخاند و آخرین نفر، کوزه را بر سر بام خانه می برد و آن را به کوچه پرتاب می کند و می گوید: “درد و بلای خانه را ریختم به توی کوچه” و باور دارند که با دور افکندن کوزه، تیره بختی، شور بختی و تنگدستی را از خانه و خانواده دور می کنند.

فال گوش نشینی :

در شب چهار شنبه سوری فال گوش ایستادن و گوش کردن به حرف های رهگذران یک رسم است که سرنوشت ما در این شب تشکیل می شود البته می توانیم بگوییم که این یک اعتقاد است زیرا فال گوش َایستادن کار خوبی نیست. زنان و دخترانی که شوق شوهر کردن دارند، یا آرزوی زیارت و مسافرت، غروب شب چهارشنبه نیت می کنند و از خانه بیرون می روند و در سر گذر یا سر چهارسو می ایستند و گوش به صحبت رهگذران می سپارند و به نیک و بد گفتن و تلخ و شیرین صحبت کردن رهگذران تفال می زنند. اگر سخنان دلنشین و شاد از رهگذران بشنوند، برآمدن حاجت و آرزوی خود را برآورده می پندارند. ولی اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند، رسیدن به مراد و آرزو را در سال نو ممکن نخواهند دانست.

قاشق زنی :

از کارهای شب چهار شنبه سوری قاشق زنی بود که زنان و مردان این کار را انجام می دادند. زنان و دختران آرزومند و حاجت دار، قاشقی با کاسه ای مسین برمی دارند و شب هنگام در کوچه و گذر راه می افتند و در برابر هفت خانه می ایستند و بی آنکه حرفی بزنند پی در پی قاشق را بر کاسه می زنند. صاحب خانه که می داند قاشق زنان نذر و حاجتی دارند، شیرینی یا آجیل، برنج یا بنشن و یا مبلغی پول در کاسه های آنان می گذارد. اگر قاشق زنان در قاشق زنی چیزی به دست نیاورند، از برآمدن آرزو و حاجت خود ناامید خواهند شد. گاه مردان به ویژه جوانان، چادری بر سر می اندازند و برای خوشمزگی و تمسخر به قاشق زنی در خانه های دوست و آشنا و نامزدان خود می روند.

آش چهارشنبه سوری :

خانواده هایی که بیمار در خانه داشتند یا اینکه حاجتی داشتند برای برآمدن حاجت و بهبود یافتن بیمارشان نذر می کردند و در شب چهارشنبه آخر سال “آش ابودردا” یا “آش بیمار” می پختند و آن را اندکی به بیمار می خوراندند و بقیه را هم در میان فقرا پخش می کردند.

تقسیم آجیل چهارشنبه سوری :

زنانی که نذر و نیازی می کردند در شب چهارشنبه آخر سال، آجیل هفت مغز به نام “آجیل چهارشنبه سوری” از یک دکان رو به قبله می خریدند و پاک می کردند و میان خویش و آشنا پخش می کردند و می خورند. به هنگام پاک کردن آجیل، قصه مخصوص آجیل چهارشنبه، معروف به قصه خارکن را نقل می کردند. امروزه، آجیل چهارشنبه سوری جنبه نذرانه اش را از دست داده و از تنقلات شب چهارشنبه سوری شده است.

ادامه نوشته

استقبال از بهار

  

 
سلام به دوستان عزیز آرایش جان
 
                     گفت پیغمبر به اصحاب کبار            تن مپوشانید از باد بهار
                     
                    آنچه با برگ درختان می کند           با تن و جان شما آن می کند
                                                                                                              ازمولوی
 
چند روزی از آخرین روزهای سال ۱۳۹۱نمانده است .بوی آمدن بهار و نوروز در دشت و دمن
 
 و در کوی و برزن پیچیده است .
 
 بنابر رسم قدیمی ایرانیان خانه تکانی ها و اماده شدن برای استقبال از بهار شروع
 
شده است . لطافت این روزها نشان آمدن بهار را میدهد . در بعضی از مناطق کشور
 
 درختان شکوفه داده اند و نوید بخش بهار ند .
 
 بهر حال با وجود همه سختی ها و مشکلات و نا مهربانیها بازهم بهار زیباست و نمادی از
 
تحول درونی و اجتماعی ماست . ازدرگاه حضرت دوست آرزوی سالی خوب و خوش و
 
پربرکت برای مردم و کشورمان خصوصا دوستان عزیزم دارم .
 
و بدین مناسبت شعر زیبای فریدون مشیری را انتخاب کرده و به خدمتتان تقدیم می کنم .
                                                   
                                                            شادباشید و در پناه دوست - عبدالصمد
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپيد

برگهای سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز

خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمی‌ پوشی بکام

باده رنگين نمی ‌بينی به جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن می که می ‌بايد تهی است

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم

ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ
                                                      فریدون مشیری

وطن

                                                                      

در روزهای آخر اسفند،

کوچ بنفشه‌های مهاجر،

زیباست.

در نیمروز روشن اسفند،

وقتی بنفشه ها را، از سایه های سرد،

در اطلس شمیم بهاران،

با خاک و ریشه
 

                - میهن سیارشان –

از جعبه های کوچک و چوبی،


در گوشه‌ی خیابان می‌آورند

جوی هزار زمزمه در من

می‌جوشد:

ای کاش...

ای کاش آدمی وطنش را

مثل بنفشه ها

(در جعبه های خاک)

یک روز می توانست،

همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
 

             در روشنای باران، در آفتاب پاک!


                                                              از استاد بزرگ شفیعی کدکنی

زمانه قرعه نو می زند بنام شما

    

زمانه قرعه نو می زند به نام شما

خوشا شما که جهان می رود به کام شما

 در این هوا چه نفسها پر آتش است و خوش است

که بوی خون دل ماست در مشام شما

 تنور سینه سوزان ما به یاد آرید

کز آتش دل ما پخته گشت خام شما

 فروغ گوهری از گنج‌خانه دل ماست

چراغ صبح که بر می‌دمد ز بام شما

 ز صدق آینه کردار صبح خیزان بود

که نقش طلعت خورشید یافت، شام شما

 زمان به دست شما می‌دهد زمام مراد

از آن که هست به دست خرد، زمام شما

 همای اوج سعادت که می‌گریخت ز خاک

شد از امان زمین، دانه‌چین دام شما

 به زیر ران طلب، زین کنید اسب مراد

که چون سمند زمین شد سپهر، رام شما

 به شعر سایه در این بزمگاه آزادی

طرب کنید که پرنوش باد جام شما

                                                                     ازهوشنگ ابتهاج (سایه)

تضمینی از حافظ بزرگ

                 

قبله و کعبه و مقصد به دلم ، روی تو بود

عطر جانبخش به گلهای جهان ، بوی تو بود

اوج معراج همه سوختگان ،سوی تو بود

                                                                 (دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود

                                                                 تا دل شب سخن از سلسه موی تو بود) 

از نگاهت دل و جانم همه در ،خون بنشست

تیر عشقت بیکی غمزه زجانم ، بگذشت 

ظلمت و تیرگی از عشق تو ،چون گوهر گشت

 

                                                                    (دل که ازناوک مژگان تو درخون می گشت


                                                                      باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود ) 

آه عشقت به جهان بین که چه تاثیر گذاشت

غلغل و ولوله عشق ز هستی  بر خاست 

تا که اندر دل هر ذره ، یکی مهر بکاشت   

                                                                 (عالم از شور شر عشق خبر هیچ نداشت

                                                                  فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود)

من از آن روز ازل محو جمالت بودم

حاک پای قدم اهل کمالت بودم 

دل به تو داده و در شوق وصالت بودم 

                                                               (من سر گشته هم از اهل سلامت بودم

                                                                 دام راهم شکن طره هندوی تو بود  )

کن منور زرخت شمس دلم ، محفل من

گشته آباد زعشقت همه جان و دل من 

سر مکنون به دلم ،معنی راز دل من 

                                                                ( بگشا بند قبا تا بگشاید دل من

                                                                  که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود ) 

دارم از مهر تو من تاج کرامت بر سر

گرچه زد بر دل و جان ،آتش عشقت احگر 

امشبم هست بسر شور و هوایی دیگر 

                                                                 ( بوفای تو که بر تربت حافظ بگذر

                                                                   کز جهان می شد و در آرزوی روی تو بود )

 تقدیم به دوستان آرایش جان . عبدالصمد 

 

که در شیشه برآرد اربعینی

سحرگه ره روی در سرزمینی

همی‌گفت این معما با قرینی

که ای صوفی شراب آن گه شود صاف

که در شیشه برآرد اربعینی

خدا زان خرقه بیزار است صد بار

که صد بت باشدش در آستینی

مروت گر چه نامی بی‌نشان است

نیازی عرضه کن بر نازنینی

ثوابت باشد ای دارای خرمن

اگر رحمی کنی بر خوشه چینی

نمی‌بینم نشاط عیش در کس

نه درمان دلی نه درد دینی

درون‌ها تیره شد باشد که از غیب

چراغی برکند خلوت نشینی

گر انگشت سلیمانی نباشد

چه خاصیت دهد نقش نگینی

اگر چه رسم خوبان تندخوییست

چه باشد گر بسازد با غمینی

ره میخانه بنما تا بپرسم

مآل خویش را از پیش بینی

نه حافظ را حضور درس خلوت

نه دانشمند را علم الیقینی

شب یلدا

                                         

    صحبت حکام ظلمت شب یلداست                  نور زخورشید خواه بو که بر آید                

آشنایی با تاریخچه شب یلدا

شب یلدا آخرین شب پاییز،نخستین شب زمستان ودرازترین شب سال .باورها براین است که دراین شب

ویا نزدیک به آن تحویل خورشید به برج جدی ست.گاهی هم گفته اندکه یلدا نام یکی ازملازمان حضرت

مسیح بوده است؛ اما چنین باوری طرفدارن زیادی ندارد.دهخدا درلغتنامه دراین پیوند نوشته است که:«

ظاهراً از بیت/ به صاحب دولتی پیوند اگر نامی همی جویی/ که ازیک چاکری عیسی چنان معروف شد

یلدا / بعضی ازفرهنگ نویسان از جمله مولف برهان، پنداشته اند که یلدا نام یکی از ملازمان عیسی

بوده است؛ولی چنین نامی درزمرهء ملازمان او درماخذی دیده نشده و"چاکری"کردن هم در بیت سنایی

به معنی اختصاص یافتن زمان مزبور به ولادت وی می باشد.»

در پیوند به ریشه ی واژه ی یلدا درلغتنامه آمده است که:«لغت سریانی است به معنی میلادعربی،

وچون شب یلدا را با میلاد مسیح تطبیق می کرده اند ازاین روبدین نام نامیده شده است.» یلدا رابا واژه

ی «نویل »ازریشهء ناتالیس*رومی برابر دانسته اند که به مفهوم تولداست.یعنی تولد یا میلاد

خورشید،مهر یا میترا.گویند رومیان آن را ناتالیس انویکتوس یعنی روز تولد مهر شکست ناپذیر،می

خواندند.

در شب یلدا دومفهوم متضاد نهفته است.یکی این که یلدادرازترین شب سال است و در تمام این شب

اهرمن با اورمزد در ستیزاست.شب ستیز ظلمت است با نور.چون درازترین شب است، پس درازترین

حمله ی اهرمن براورمزد درهمین شب است،ازاین دیدگاه قدیمیان شب یلداراشب مبارک نمی دانستند

وآن رانحس می خواندند.چنین بود که تمام شب چراغ روشن می داشتند و شب زنده داری می کردند،

آتش می افروختند تا درروشنایی چراغ وآتش اهرمن نتواند به خانه های آن هاراه یابد .گویی بدینگونه می

خواسته اند تا اورمزد را و نور را و نیکی رادر پیروزی براهرمن و تاریکی یاری رسانند؛اما دربعد دیگراهرمن

نماد تاریکی و زشتی دراین ستیزسرانجام شکست می خورد ومیترای شکست نا پذیر با نوروگرمای

خویش براو پیروزمی شود،مهرتولد می یابد و پس ازآن ،روز وروشنی است که فزونی می گیرد و روزها

درازترمی شود.مردم درپایان شب یلدادرانتظار طلوع خورشید که مظهر میتراست می مانند وچون

خورشید طلوع می کند در حقیقت همان تجسم متیرای پیروزمند رامی بینند که ازجنگ بااهرمن برگشته

است.مردم این خورشید را،خورشید تازه و نو می انگاشتند وازاین جهت یلدا راشب میلاد و زایش مهر

می دانستند؛ وهمه ساله با آیین های خاصی آن را گرامی می داشتند و به همین گونه نخستین

روزدیماه یا جدی رانیز جشن می گرفتند که با بیست یکم دسامبر برابر بوده است.

جشن یلدا دریک جهت ریشه های دینی دارد.دینی برخاسته از طبیعت، وباهمین ریشه های طبیعی

خود است که با زندگی طبیعی مردمان باستان پیوند می خورد. درجهت دیکرآن گونه که گفتیم یلدا

زایشگر مهراست. آوردگاه اورمزد و نور در برابر اهرمن و ظلمت است که برای تسلط بر هستی در برابر هم

می جنگند که شکست اهرمن و تولد مهر را در پی دارد.این دو نکته مفهوم یلدا رارقم می زند،اما تا جای

که پژوهشگران باورمند اند دربرگزاری جشن های یلدا درمیان مردمان باستان بیشتر بعد طبیعی آن مورد

توجه بوده است تا بعد دینی آن. چون با پایان شب یلدا خورشیدی دیگری طلوع می کند که تازه و نو

است. نکتهء ظریفی در این پنداشت آریاییان قدیم وجود دارد که انسان را به یاد این گفته ها می اندازد که

هرروز خورشید تازه یی طلوع می کند و دریک دریاچه نمی توان دوبار شنا کرد. چنین گفته هایی را دانش

امروز بر کرسی نشانده است.یعنی آن تعاملاتی که دیروزدرخورشید سبب پخش نور وگرما می

شد،گذشته است وامروزتعاملات تازه یی است که رخ می دهد، نور وگرمای امروز نتیجه تعاملات تازه یی

درخورشید است،پس این خورشید تازه ونو است که نور وگرما پخش می کند.به همین گونه در دریایچه ی

که دیروز شنا کرده ای آن مالیکول های آب رفته اند و مالیکول های تازه یی آمده اند وازاین رو این دریا چه

نیزهمان دریاچهء دیروزین نیست.دردوره های اسلامی دیگرکمتر ازمنظر گاه آیین مهر به جشن یلدا

نگریسته شده است، بلکه بیشتر به گونهء یک سنت بازمانده از نیاکان بهانه ی بوده برای گردآمدن

خانواده بر دور یک سفرهء خاص،قصه ها وشب زنده داریها.گاهی هم دیدار خانواده ها باهم دریک شب

دراز زمستانی.پیدایی دوره های ازگرما وسرما،واعتدال هوا،شب و روز و تاریکی ازشماری آن پدیده های

 ملموسی اند که انسانهای آن روزگارراکه دردوران مالداری وکشاورزی به سرمی بردند،می توانسته است

به اندیشه هایی وادارد.برای آن که این پدیده ها درزندگی طبیعی آن ها تاثیرمستقیمی داشتند. روز زمان

کار بود،روشنایی از خورشیدمی آمد وخورشید سرچشمه ی نور وگرما بود وچنین بودخورشید

رامظهرمیترامی دانستند، آن رادوست می داشتند ومی پنداشتند که این همه از سوی یزدان می آید و از

کار های ایزدی است؛اما زمانی که خورشید غروب می کرد،شب می آمد با تاریکی و تشویش وسرما.این

همه را از کرداراهرمن می دانستند و می پنداشتند که درپشت این همه پدیده های زشت اهرمن

ایستاده است.در باورداشت های آنان دو نیرو وجود داشت نیروی ایزدی و نیروی اهرمنی که این دو نیرو بر

سرتسلط برهستی پیوسته درجنگ وستیز بودند.این همان ثنویت است.یعنی دویی که جهان را آوردگاه

نیکی وزشتی می داند که یکی ازسوی خدای نیکی ودیگری ازسوی اهرمن می آید، پیوسته با هم می

جنگنند واماسرانجام ایزد براهرمن،مهر یا میترا برتاریکی ونیکی بر زشتی پیروز می شود.


                                                                                                     بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

توسعه فرهنگی


اما به تدریج نگاه یک سویه به توسعه و تاکید بیش از حد بر مسایل اقتصادی، باعث بروز مشکلاتی در عرصه های اجتماعی و زیست محیطی برای کشورهای پیشرفته شد. از سوی دیگر، استفاده از این الگوی توسعه توسط برخی کشورها به طور ناآگاهانه، بر توسعه هماهنگ این کشورها اثراتی منفی گذارد.

این مشکلات از آنجا نشأت می گرفت که نقش کلیدی فرهنگ در قوام جامعه مورد غفلت قرار گرفته بود. می توان گفت فرهنگ به عنوان گنجینه ای از دستاوردهای مادی ومعنوی بشری ـ که باورها، ارزشها، نگرشها و هنجارهای مورد قبول یک جامعه را در طول تاریخ بوجود آورده است ـ نوع رفتار مردم آن جامعه را مشخص می کند.
 
بدیهی است که نمی توان بدون اعتنا به این مقولۀ مهم، بدنبال ایجاد تغییراتی در ابعاد مختلف جامعه بود. چراکه هرگونه تغییر و تحولی در تمامی ابعاد جامعه اعم از اقتصادی، سیاسی و اجتماعی منوط به نوعی پذیرش فرهنگی، در جامعه می باشد.

بنابراین بدون ایجاد بستر مناسب فرهنگی نمی توان بدنبال تحقق توسعه در ابعاد دیگر جامعه بود. از این روی طی سالهای اخیر مفهوم توسعۀ فرهنگی مورد توجه بسیاری از مجامع جهانی از جمله یونسکو قرار گرفته است.
 
مفهوم توسعه فرهنگی توسط سازمان یونسکو در دهه 60 میلادی در جهان رواج یافت. این سازمان طی جلسات گوناگونی شرایط توسعه موزون وآگاهانه را به صورت برنامه ریزی آموزشی، سیاست فرهنگی و سیاست اطلاعاتی در دستور کار خود قرار داد. همچنین این مفهوم تا آنجا برای یونسکو بااهمیت بود که دهۀ 1987 تا 1997 توسط این سازمان به عنوان دهۀ توسعه فرهنگی نامیده شد.

اما پرسش اساسی این است که فرهنگ یک جامعه چگونه درمقوله توسعه می تواند نقش آفرین باشد؟ در پاسخ به این پرسش می توان گفت رفتارهای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی که در نهادهای یک جامعه تثبیت شده اند، نقش عظیمی در فرآیند توسعه آن جامعه ایفا می کنند.
 
برخی از علل بروز این رفتارها ناشی از نگرشها و ارزشهای فرهنگی مسلط در جامعه می باشد. بنابراین می توان گفت ماهیت این نگرشها وارزشها، که هسته فرهنگ جامعه را تشکیل می دهند، تاثیر تعیین کننده ای بر فرآیند توسعه یافتگی کشور دارد.
 
از زاویه ای دیگر، نگرش افراد جامعه به مقولات اساسی حیات انسانی، رفتارهای اجتماعی را تحت الشعاع قرار می دهد؛ این مقولات عبارتند از سرشت انسان، رابطه با طبیعت، زمان (گذشته گرا، حال گرا یا آینده نگر بودن)، روابط افراد در جامعه، فلسفۀ زندگی، رابطه انسان با ماوراء الطبیعه، رابطه انسان با جوامع دیگر و رابطه انسان با علم.
 
بدین ترتیب ایجاد هرگونه تحولی در یکی از ابعاد زندگی انسان، مستلزم تغییر در نوع نگرش افراد به این مقولات می باشد. عدم توجه به این مساله در ارائه الگوی توسعه، نتیجه ای جز تشتت اجتماعی و از دست رفتن انسجام درونی جامعه بدنبال نخواهد داشت.

اینجاست که مفهوم توسعه فرهنگی به عنوان زمینه ساز شکل گیری یک توسعه همه جانبه مطرح می شود. تعابیر مختلفی درباب توسعۀ فرهنگی وجود دارد. اما می توان تعریف "ژیرار اگوستین" را یکی از تعاریف قابل توجه این مفهوم برشمرد: «ایجاد شرایط و امکانات مادی و معنوی مناسب برای افراد جامعه به منظور شناخت جایگاه آنان، افزایش علم و دانش انسانها، آمادگی برای تحول و پیشرفت و پذیرش اصول کلی توسعه نظیر قانون پذیری، نظم و انضباط، بهبود روابط اجتماعی و انسانی ، افزایش تواناییهای علمی و اخلاقی ومعنوی برای همه افراد جامعه».

سازمان جهانی یونسکو نیز توسعه فرهنگی را چنین تعریف نموده است: « توسعه وپیشرفت زندگی فرهنگی یک جامعه با هدف تحقق ارزشهای فرهنگی، به صورتی که با وضعیت کلی توسعه اقتصادی و اجتماعی هماهنگ شده باشد.»

در مجموع توسعۀ فرهنگی را می توان فرآیند ارتقاء شئون گوناگون فرهنگ جامعه در راستای اهداف مطلوب دانست که زمینه ساز رشد و تعالی انسانها خواهد شد. در اینجا منظور از شئون گوناگون فرهنگ، نگرشها، ارزشها، هنجارها، قوانین، آداب و رسوم می باشد.
 
هدف نهایی توسعۀ فرهنگی نیز در این تعریف در واقع غرض اصلی هر نوع توسعه ای است؛ یعنی رشد وتعالی انسان، هم در ابعاد مادی وهم در بعد معنوی. البته روشن است که دستیابی به این هدف جز در صورت مناسب بودن بستر زیست انسان، که همانا جامعه است، محقق نمی¬شود. بنابراین در یک الگوی مناسب برای توسعه، باید راهکارهایی برای بهبود شرایط زندگی پیش بینی شود.

بطور کلی، نوع درک از مفهوم فرهنگ، شیوه تعریف توسعه فرهنگی را مشخص می کند. از اینرو در یک تلقی، می توان برای فرهنگ معنایی عام در نظر گرفت. بدین صورت که تمامی ابعاد مادی و معنوی جامعه را در بر بگیرد. در این مفهوم، تمامی دستاوردهای بشر، از ابزار وفنون گرفته تا ارزشها و آداب و رسوم در زمرۀ عناصر فرهنگی قرار خواهند گرفت. در این صورت توسعۀ فرهنگی تمامی شئون زندگی بشر را شامل خواهد شد و توسعه در ابعاد دیگر جامعه ذیل توسعۀ فرهنگی قرار خواهند داشت.
 
اما فرهنگ در معنای خاص نیز بکار برده می شود. در این مفهوم فرهنگ در ابعاد معنوی جامعه محدود شده است و تنها مشتمل بردستاوردهای غیر مادی بشر خواهد بود. در این تلقی، توسعه فرهنگی بعدی از ابعاد توسعه در جامعه خواهد بود که با ابعاد مادی توسعه، رابطه ای تعاملی خواهد داشت.

همانطور که اشاره شد، بستر مناسب توسعه از مسیر تغییر نگرشها و ارزشها بدست می آید. از اینرو در روند توسعه ایجاد تغییر در این دو مقوله باید در صدر برنامه ها قرار گیرد. البته نباید این امر را دال بر از دست رفتن کامل فرهنگ یک جامعه و جایگزینی آن با فرهنگی بیگانه قلمداد کرد.
 
چرا که سخن بر سر این نیست که تمامی عناصر مساعد یا نامساعد برای توسعه، درون یک فرهنگ موجود می باشد. چه بسا سنت هایی که تسهیل کنندۀ توسعه بوده و خود از آغاز، می توانند در خدمت آن باشند. از سوی دیگر، بسیاری از عناصر فرهنگی، هویت جامعه را می سازند و به دلیل کارآمدی آنهاست که حیات طولانی آنها ممکن شده است.
 
در اینجا سخن بر سر باز اندیشی و باز سازی فرهنگی است. بدون تردید، طرد فرهنگ خودی نتیجه ای جز از دست رفتن هویت اجتماعی و تزلزل قوام جامعه در پی نخواهد داشت. ولیکن در بازاندیشی فرهنگی با توجه به مقتضیات زمان، می توان به تقویت عناصر فرهنگی مساعد توسعه همت گماشت و به تصفیه فرهنگ از عناصر مانع توسعه همچون باورهای واهی وخرافات، پرداخت.
 
عناصر توسعه گرا وتحول خواه موجود در فرهنگ هر جامعه به عنوان سرمایه های فرهنگی آن جامعه، پشتوانه ای موثر برای توسعه محسوب می شود؛ سرمایه هایی که تنها در روند توسعه یافتگی و موفقیت نسبی در آن، امکان بازتولید خود را پیدا می کنند. بنابراین نکته حایز اهمیت در ارائه الگویی برای توسعه فرهنگی، بومی بودن آن و حفظ هویت فرهنگی طی فرایند توسعه می باشد. تقلید صرف از جوامع دیگر بطور قطع نتایج ناگواری به بار خواهد آورد.

نکته ای که در پایان مباحث باید ذکر کرد، این است که باید توجه داشت که توسعه فرهنگی همانطور که از سویی زمینه ساز و علت توسعۀ ابعاد دیگر جامعه است، در دیگر سو، معلول آنها نیز می باشد. بدین معنی که پیشرفت همه جانبۀ جامعه خود به رشد و بالندگی فرهنگ، کمک شایانی می نماید.
 
به عبارت دیگر، علی-رغم اولویت فرهنگ بر دیگر عناصر اجتماعی در فرآیند توسعه یافتگی، آنچه که نقش تعیین کننده نهایی را برعهده دارد، نوع کنش و واکنش یا به عبارت بهتر نوع تعامل مثبت در قالب یک ارتباط دیالکتیکی میان فرهنگ و عناصر دیگر جامعه همچون اقتصاد، سیاست و... است.
 
بنابراین در ترسیم یک الگوی مناسب برای توسعه جامعه، باید برنامه هایی برای تمامی ابعاد جامعه ارائه گردد. این نکته نیز نباید فراموش شود که در این برنامه ریزی باید شرایط حاکم در یک جامعه کاملاً در نظر گرفته شود. به عبارت دیگر هر اندازه که یک الگوی توسعه از جامعیت برخوردار باشد، تا زمانی که مختصات بومی آن جامعه را نیز مد نظر قرار نداده باشد، مثمر ثمر نخواهد بود.

سیمای امام حسین (ع) درمثنوی مولانا

        

مضامين موجود در مثنوي صريحاً بيانگر اين مطلب است که مولوي، امام علي (ع) را بر همه ي افراد

مسلمين ترجيح مي داده است(2)»؛ و از اين رو، اين شخصيت بي نظير را با جان و دل ستوده و نهايت

اخلاص و تکريم خود را به اين پيشواي بزرگ متقّين و فرزندان بزرگوارش نشان داده است؛ تا جايي که مي

توان گفت نسبت به هيچ يک از افراد مسلمين اين گونه محبّت و گرايش نداشته است، براي نمونه در

 دفتر دوم يک جا از «سبطين» يعني امام حسن(ع) و امام حسين(ع) ياد مي کند و آنها را گوش وار عرش

ربّاني مي خواند:

چون ز رويش مصطفي شد درفشان

گشت او شير خدا در مرج جان

چون که سبطين از سرش واقف بدند

گوش وار عرش رباني شدند

آن يکي از زهر جان کرده نثار

و آن سرافکنده به راهش مست وار(3)

«يعني از نور علي(ع) دو سبط آشکار شدکه دو دُرّ گران بها و دو گوشواره ي عرش (نيروي عالي هستي)

گشتند.

يکي از اين دو سبط، حضرت امام حسن(ع) با زهري که معاويه آماده کرد، جان در راه جانان از دست داد و

ديگري حضرت حسين بن علي(ع)، سر به راه جانان افکند.»(4)

موارد ديگري در مثنوي بزرگ مولانا وجود دارد که از عمق افکار مولوي گواهي مي دهد و ضمن اظهار

ارادت به خاندان عصمت و طهارت، دشمني با اين خاندان را در حد کفر و ارتداد مي شمارد.

وي در داستان باغبان و تنها کردن صوفي و فقيه و علوي که در دفتر دوم مثنوي آمده مي گويد:

با شريف آن کرد آن دون از کجي

که کند با آل ياسين خارجي

تا چه کين دارند دايم ديو و غول

 
چون يزيد و شمر با آل رسول

و چنان که مشهود است، مولانا خارجي را کسي مي داند که خلافت پيامبر(ص) را حق الهي خاندان او

نمي داند و يزيد و شمر را غولان و ديواني مي نامد که همواره در هر زمان با آل رسول(ص) کينه مي

ورزند.

مولانا در ديوان شمس نيز درباره ي حقّانيّت امام علي(ع) مي گويد:

 

دل است همچو حسين و فراق همچون يزيد

شهيد گشته دو صدره به دست کربلا

شهيد گشته به ظاهر، حيات گشته به غيب

اسير در نظم خصم و خسروي بخلا(5)

«به عقيده ي مولوي، حسين مرکز حقيقت است و اين يزيد است که ناحق است و مراد از لفظ فراق اين

است که يزيد، فرسنگ ها از حقيقت دور است... شهادت حسين در ديدگاه دشمنان اسلام و فرمانروايان

بخيل و ناحق نوعي اسارت است، اما در حقيقت آن بزرگ وار به زندگي ابدي واصل گشته است.»(6)

«در بيتي از فرط علاقه به امام حسين(ع) مي گويد: در روز عاشورا، روزه بگير، براي اين که در آن روز امام

حسين(ع) را با لب تشنه و گرسنه شهيد کردند، اگر آرزوي زيارت کربلا را داري.

ششه مي گير روز عاشورا

تو نتاني به کربلا بودن(7)

در دفتر ششم هم در يک جا کلمه ي «گوش وار» را کنايه از همان «سبط پيامبر» آورده است، در داستان

آن کس که در روز عاشورا به شهر حلب وارد شد و چون عزاداري شيعيان را ديد، پرسيد که اين غوغا و

هياهو را چه سبب است، به او جواب دادند:

روز عاشورا نمي داني که هست

ماتم جاني که از قرني بِه است

پيش مؤمن کي بود اين قصه خوار

قدر عشق گوش، عشق گوش وار

پيش مؤمن ماتمِ آن پاک روح

شهره تر باشد ز صد طوفان نوح

مگر نمي داني که روز عاشورا، روز عزاي جاني است که به تنهايي از مردم يک قرن برتر و بهتر است.

مگر ممکن است که اين اندوه در نظر مؤمن حقير و خوار باشد؟ عشق گوش واره به اندازه ي عشق گوش

است، يعني همان طور که انسان گوش را دوست دارد، گوشواره را نيز دوست دارد. گوش در اينجا کنايه از

امام حسين(ع) است و منظور اين است که هر کس پيامبر را دوست دارد، بايد امام حسين(ع) را نيز

دوست داشته باشد، چرا که حسين بن علي(ع) نواده و جگر گوشه ي پيامبر(ص) است»(8)

ذکر اين نکته نيز در اينجا لازم است که خواننده به هنگام مطالعه ي اين داستان ممکن است «تصوّر نمايد

که مولوي در اين بيت مخالف عزاي عاشورا است، قطعاً چنين نيست. عمق گفته هاي مولانا حاکي از

اين است که بايد روش حسيني را براي خود سرمشق قرار داد، چون آنان در حقيقت پاشاهان دين

هستند، رفتن آن حضرت از دار دنيا که به منزله ي گسستن زنجير حوادث طبيعي است موجب شادي

وجدان است نه اندوه و ماتم... آنان از اين سراي فاني به سراي ابدي پا گذاشته اند و در حقيقت اگر تو

هشيار باشي، دوران مُلکت و سروري آنان با شهادتشان شروع شده است و اگر از آگاهي و هشياري

محرومي، برو گريه بر حال خود کن که کار تو نشان مي دهد که منکر انتقال روح به ابديت و آستانه ي

محشري.»(9)

هم چنين از سوي ديگر چنان که همگان نيز بر اين نکته واقفند، مثنوي مولانا مشحون از تأثيرپذيري هاي

گوناگون از قرآن و احاديث است و تجلي قرآن و حديث در اين اثر جاودان به اوج خود مي رسد و اين بهره

گيري و اثرپذيري علاوه بر اين که نشانه ي دانشمندي و روشن فکري شاعر شمرده مي شود، قداست و

حرمت خاصي نيز به سروده ي او بخشيده است و به همين جهت سخن او را براي مردمي که به قرآن و

حديث به ديده ي حرمت مي نگرند، ارجمندتر و پذيرفتني تر ساخته است. و از اين ميان با توجه به

موضوع بحث ما بهره گيري ها و اثر پذيري ها از کلام نوراني حضرت امام حسين(ع) را که در اين کتاب

بزرگ تجلي يافته است، باز مي نماييم:

تو که ز اصطرلاب ديده بنگري


در جهان ديدن يقين بس قاصري

(مثنوي،دفتر5، ب1905)

تا به گفتگوي بيداري دري

تو زگفت خواب، بويي کي بري

(مثنوي،دفتر اول،ب569)

خوي کن بي شيشه ديدن نور را

تا چو شيشه بشکند نبود عمي

(مثنوي،دفتر5، ب991)

هر سه بيت الهام گونه هايي است از سخن امام حسين(ع) در دعاي عرفه:

«الهي ترددي ي الاثار يوجب بعد المزار».

خداوندا! توجهم به نمودهاي ظاهري جهان، مرا از ديدارت دور داشته است.

مثنوي-زماني-دفتر اول-ص215

سوي فعل خويش مي ننگرم

رو سپس کردم بدان محض کرم

سوي آن اميد کردم روي خويش

که وجودم داده اي از پيش پيش

مثنوي-دفتر 5-ب184-1841

منگر اندر ما، مکن در ما نظر

اندر اکرام و سخاي خود نگر


مثنوي-دفتر اول-ب226

ادامه نوشته

امام حسین (ع )در نثر و نظم غیراسلامی

چارلز دیکنز (رمان نویس معروف انگلیسی: 1812-1870میلادی) در کتاب "جُنگ" یا "متفرّقات" خود (Miscellanies = میسِلِنیز، ص61) مینویسد: ((اگر "حسین"(ع) (آن طور که برخی دشمنان گفته اند) برای برآورده ساختن امیال دنیوی خود (و مثلاً برای رسیدن به حکومت) جنگیده بود، پس من نمی فهمم که چرا خواهر و همسر و اولادش او را همراهی کردند؟! (یعنی: کسی که قصد جنگ دارد، هیچگاه فرزند و زن و خواهر را همراه خود به میدان نمی برَد!)؛ بنابراین، بدیهی است که او خالصانه برای اسلام جان فشانی کرده است)).
“ If Husain had fought to quench his worldly desires, then I do not understand why his sister, wife, and children accompanied him. It stands to reason therefore, that he sacrificed purely for Islam ” , “Charles Dickens’ Miscellanies”, p.61.

-------------------------------------------------------------------------------------
- نیز، ماهاتما گاندی (Gandhi عامل استقلال هند از یوغ استعمار انگلیس، مقتول در 1948میلادی) در کتاب "سرگذشت من" یا "تجربیات من با راستی، یا رویارویی با حقیقت":
“An Autobiography; The Story Of My Experiments With Truth”
- Hindi: (( सत्यके प्रयोग अथवा आत्मकथा ))
- Gujarati: (( સત્યના પ્રયોગો અથવા આત્મકથા ))
در رابطه با فداکاری و استقامت امام حسین (علیه السّلام) چنین اظهار نظر می کند:
«من برای مردم هند چیز تازه ای نیاوردم؛ فقط نتیجه ای را که از مطالعات و تحقیقاتم دربارۀ تاریخ زندگی قهرمان کربلا به دست آورده بودم، ارمغان ملت هند کردم. اگر بخواهیم هند را نجات دهیم باید همان راهی را بپیمائیم که "حسین بن علی" پیمود...».

ماهاتما گاندی Mahatma Gandhi

----------------------------------------------------------------
((The Martyr of Karbala))
شعر یا مرثیه ((شهید کربلا))
قصیده ای انگلیسی در عزای امام حسین (علیه السّلام)
سروده شاعر زبان آور انگلیسی زبان:
"Justice A. D. Russell"
«جاستیس ا. د. راسل» (یا: جستیس آ. راسل) :

(توجّه: Justice با حرف بزرگ، لقب است، بمعنی "قاضی")
 

From age to age, on Virtue's age
Shall live the deathless story
دوره به دوره (زمان به زمان) در عصر تقوا و فضیلت؛
زنده باد آن داستان نامُردَنی (و فراموش ناشدنی و از یاد نرفتنی).
His loss remain the Martyr's gain
His shame the Martyr's glory
آنچه او (حسین ع) از دست داد، بعنوان افتخار آن شهید، جاوید خواهد ماند!
و ستمدیدگی و اندوه او نیز، بسان عظمت و شکوه آن شهید، باقی خواهد ماند!
Till truth shall lie, and Honor die
And time itself be hoary
تا آن زمان که حقیقت نابود گردد، و شرافت بمیرد،
و روزگار، خود نیز پیر و کهن شود.
Arise Husain! arise
Chief of the Prophet's seed
برخیز، ای حسین! برخیز!
ای سَردودمان نسل پیامبر(ص) !
Fling broad thy banner to the skies
And come with utmost speed
پرچم خود را در پهنای آسمان به اهتزاز در آور!
و با نهایت سرعت (برای دفاع از دین خدا) بیا!
Or ere the throne of the All-Wise
Usurped be by foul Yazid
قبل از آنکه مَسند جانشینی (خلافت) خداوند علیم بر هرچیز،
غصب گردد توسط یزید پلید!
He's donned his armour bright
His father's sword girt on
(اینک) او (حسین ع) بر تن کرده زره درخشان را،
و شمشیر پدرش را بر کمر بسته؛
The sword of Ali, as the might
Of the Destroyer's own
شمشیر علی(ع) را، بعنوان نیرو و توانایی،
از جانب خداوند قهّار و نابودکننده ی (کافِران و سرکشان) ؛
And he is off ere morning light
Across the desert wide and lone
و بالاخره او شهید است قبل از طلوع سپیده دم،
در وسط بیابان وسیع (کربلا)، یکه و تنها و بی کس!
Now, Kufa! keep thy word
To the good cause be true
اکنون، ای کوفه! به قول خود عمل کن!
در راه هدف و آرمان نیکو، باوفا و راستین باش!
Yazid has sent a giant horde
To march thy province through
یزید (لَعَنـَهُ اللهُ) سپاهی عظیم فرستاده است،
تا از میان قلمرو(پایتخت) تو(فاتحانه) رژه برود!
The hirelings of his father's hoard
Who grace or mercy never knew
مزدوران گرد آورده ی پدرش (معاویه لعین) ،
آنانکه هرگز نشناخته اند شرف و ترحّم را ؛
They bore his god-like head aloft
His mouth struck with their whips
آنها حمل کردند سر ملکوتی او را بر بالای(نیزه) !
آنها دهان مبارک امام(ع) را با شلاقهاى خود نواختند!
O! mouth, that I have seen so oft
A-teem with angel equips
ای‌ دهانی‌ که‌ من‌ اغلب و بارها آن را
مَهبــِط‌ فرود باران پی درپی گروههای ملائکه دیده ام! -
In baby-kisses, warm and soft
Pressed to the Prophet's lips
- و هنگام‌ طفولیت تو، آنرا بوقت بوسیدن کودک، گرم و نرم‌
و چسبیده به لب های مبارک‌ پیامبر(ص) دیده ‌ام‌!
O! body, trampled, fouled, disdained
Which charmed the gazer's eye
اى بدنى که بطرز اهانت آمیز زیر پاى ستوران قرار گرفتى و لکه دار شدی!
این همان بدن پاکى است که بینندگان را مسحور و شیفته مى کرد!
The blood from out thy veins that drained
Was heaven's electuary
خونى که از رگهاى مبارک تو چکید و جاری شد،
معجونى آسمانى بود! -
No horses' hooves were ever stained
In so divine a dye
- که تا آنوقت، سُم هیچ اسبانی (که بر بدنت تاختند)
با چنین رنگی الهى، رنگ نشده بود!
O! barren plain of Karbala
With herb, nor yet with sod
اى دشت بی گیاه و بایر کربلا!
که در روى تو نه علفى است و نه چمنی!
Be clad eternally ; for aaahhh
There, overwhelmed, down-trod
براى ابد آهنگ اندوه و آه... بر تو پوشیده باد!
چون در مکان تو، بدن پاره پاره و لگد مال شده ی -
The holy son of Fatima
Gave up his soul to God
- پسر مقدّس فاطمه(س) (حسین ع)
جان به جان آفرین تسلیم نمود!
-----------------------------------------------------------------------------------
*منبع شعر انگلیسی: Khurshed, ed., Imam Husain, 2nd ed., pp. 136-140
(تحقیق، تکمیل ،تصحیح و ترجمه متن: سیّد احمد سجّادی).
 
برگرفته از وبسایت راسخون

کاروان کربلا از استاد شهریار

        امام حسین (ع) سوره فجر

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین

روی دل با کاروان کربلا دارد حسین

از حریم کعبه ی جدش به اشکی شست دست

مروه پشت سر نهاد، اما صفا دارد حسین

می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم

بیش ازین ها حرمت کوی منا دارد حسین

پیش رو راه دیار نیستی، کافیش نیست

اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین

بسکه محمل ها رود منزل به منزل با شتاب

کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین

رخت و تاراج حرم چون گل به تاراجش برند

تا به جایی که کفن از بوریا دارد حسین

بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب

ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین

سروران، پروانگان شمع رخسارش ولی

چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین

سر به قاچ زین نهاده، راه پیمای عراق

می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین

او وفای عهد را با سر کند سودا ولی

خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین

دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا

با کدامین سر کند، مشکل دوتا دارد حسین

سیرت آل علی (ع) با سرنوشت کربلاست

هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین

آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند

عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین

دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت

داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین

بعد ازینش صحنه ها و پرده ها اشک است و خون

دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین

ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه ای

گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین

دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز

با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین

شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا

جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار

کاندرین گوشه عزایی بی ریا دارد حسین

       از زنده یاد استاد بزرگ شهریار

یادی از قیصر امین پور

   



 قیصر امین‏پور دوم اردیبهشت 1338 در گتوند دزفول به دنیا آمد به همین خاطر هم جنگ یکی

 از نخستین مسایلی بود که وی در شعرهای دوران جوانی به آن پرداخت و الحق که شعرهای وی

در حوزه‌ی ادبیات مقاومت از ماندگارانند. امین پور تا سال 1357 در همان منطقه به تحصیل پرداخت

 و سپس براى ادامه‌ی تحصیل به تهران عزیمت کرد. او که زادگاهش را براى تحصیل در رشته‌ی

 دامپزشکى ترک کرده‌بود پس از مدتى از این رشته انصراف داد و به رشته‌ی علوم اجتماعى روی آورد

 اما از آن جا که مقدر بود او «قیصر شعر ایران» باشد، تحت تأثیر یاران و دوستان هم‌مرام و به دلیل

 علاقه‌ای که به شعر و ادبیات در خود احساس می‌کرد، رشته‌ی تحصیلى‌اش را از علوم اجتماعى به

 ادبیات تغییر داد. در همان سال‌ها بود که حلقه‌ی هنری-ادبی «حوزه‌ی هنرى» را با حضور افرادى مانند

 مرحوم سیدحسن حسینى، مرحوم سلمان هراتى، محسن مخملباف، حسام‌الدین سراج، محمدعلى

محمدى، یوسف‌على میر شکاک، حسین خسروجردى و ... شکل داد. گروهى که بنیان‌گذاران جوان

حوزه‌ی هنرى نام گرفتند و بعدتر چهره‌هایى مانند سهیل محمودى، ساعد باقرى، عبدالملکیان، کاکایى،

فاطمه راکعى، علیرضا قزوه و بسیار افراد نام‌آشنای دیگر نیز به آنان پیوستند. در سال 1366 قیصر

 امین‌پور، بیوک ملکى و فریدون عموزاده خلیلى، نشریه‌ی «سروش نوجوان» را طراحى و منتشر کردند

 و به این ترتیب «سروش نوجوان» متولد شد و هنوز، حیات خود را وام‌دار تلاش آن دوستان شاعر است.

امین‌پور دکترای خود را در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران در سال 76 با دفاع از

پایان‌نامه‌ی خود با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» که با راهنمایى دکتر محمدرضا شفیعى

کدکنى به سامان رسیده بود، اخذ کرد -این پایان‌نامه در سال ۸۳ و از سوی انتشارات علمی و فرهنگی

منتشر شد. در همان سال او به عنوان سردبیر مجله‌ی سروش نوجوان به کار پرداخت و تدریس در

دانشگاه الزهرای تهران را آغاز کرد و بعدها دبیرى بخش ادبیات فصلنامه‌ی هنر و مسؤولیت دفتر شعر

جوان را نیز بر عهده گرفت.

اولین مجموعه شعر قیصر، «در کوچه آفتاب» مجموعه‌ای از رباعی‌ها و دوبیتی‌ها است و به دنبال آن

«تنفس صبح» را منتشر کرد که بخش عمده‌ی آن را غزل تشکیل می‌دهد و حدود بیست قطعه شعر آزاد

نیز دارد. این مجموعه از سوى انتشارات حوزه‌ی هنرى در سال 63 منتشر شد. قیصر امین‌پور،  ظهر روز

دهم (شعر نوجوان، ۱۳۶۵، برنده‌ی جایزه‌ی جشنواره‌ی کتاب کانون پرورش فکرى)، مثل چشمه، مثل رود

(شعر نوجوان، ۱۳۶۸)، بی‌بال پریدن (نثر ادبی، ۱۳۷۰) و به قول پرستو (شعر نوجوان، ۱۳۷۵، برند‌ه‌ی

جایزه‌ی جشنواره‌ی کتاب کانون پرورش فکرى) را در همان سال‌ها در حیطه‌ی ادبیات نوجوان منتشر کرد.

هرچند شعرهای بعدی قیصر بیشتر از شعرهای سال‌های ابتدایی فعالیت وی در حوزه‌ی ادبیات کودک و

نوجوان، بر سر زبان‌هاست اما دو کتاب «به قول پرستو» و «مثل چشمه، مثل رود» هنوز هم که هنوز

است محبوبیت و شهرتی کم‌نظیر دارند از جمله شعر معروف «راز زندگی» از کتاب «به قول پرستو»:

غنچه با دل گرفته گفت:

زندگی

لب زخنده بستن است

گوشه‌ای درون خود نشستن است

گل به خنده گفت

زندگی شکفتن است

با زبان سبز راز گفتن است

گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می‌رسد

تو چه فکر می‌کنی؟

کدام یک درست گفته‌اند

من که فکر می‌کنم گل به راز زندگی اشاره کرده‌است

هرچه باشد او گل است

گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده‌است!

ادامه نوشته

در کوچه سار شب

                     

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

 

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

 

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

 

گذرگهی است پر ستم که اندر او به غیر غم

یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

 

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود

که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند

 

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند!

 

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست

اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

                                                       هوشنگ ابتهاج

4 سالگی آرایش جان

             

سلام بر دوستان آرایش جان

حدودا سه سال پیش در شهریور ماه ۱۳۸۸ وبلاگ آرایش جان راه اندازی شد. عنوان وبلاگ را

از شعر زیبای حکیم فردوسی الهام گرفتم ، آنجا که می فرمایند :

که فرهنگ آرایش جان بود

سخن گفتن از گوهر آسان بود

بدین طریق "آرایش جان" را بعنوان نام وبلاگ انتخاب کردم .

 چون عمده ترین دغدغه من در مسایل اجتماعی و سیاسی و حتی اقتصادی جامعه مان " فرهنگ "

 می باشد. و معتقدم که ریشه همه موفقیت هاو ناکامیها و تحولاتی که رخ میدهد بگونه ای درفرهنگ

 و چند و چون فرهنگی و تفکرات و ذهنییت ها و اندیشه های ماست . اگر تغییری در عرصه فرهنگی 

جامعه ما شکل بگیرد ، بی شک در سایر ابعاد جامعه نیز دگرگونی هایی رخ خواهد داد.

بهر حال وبلاگ آرایش جان بتدریج و آرام آرام شکل گرفت، از سروده هاو نکته هایی که به ذهنم   

می رسید در پست های آن قرار می دادم و در این مسیر بر تجربیات و آموختنی های من نیز

افزون می گشت .

 افراد متعددی بازدید می کردند و نظراتی را می نگاشتند. از ضعف و قوت پست هاسخن می گفتند و

بعضا سوالات و پیشنهاداتی ارایه می نمودند . و بنده هم با وبلاگهای بیشتری آشنا می شدم و از

 مطالب و نوشته ها و دیدگاههای آنها بهره می بردم . می توانم بگویم که وبلاگ نوعی خلاء ارتباطی

انسان را پر میکند و آدمی را در کانونی از این ارتباطات مجازی قرار میدهد.

یک حس انتظار و اشتیاق در درون انسان در عرصه وبلاگ نویسی شکل می گیرد ، انتظار حضور

 دوستان در وبلاگت و اشیاق خواندن و دیدن مطالب دوستان در وبلاگهایشان .

 سهیم کردن دیگران در لذت نوشته هایمان و سهیم شدن ما در لذت خواندن مطلب دوستانمان.

نکته فوق را  می توان از زیباترین  کارکردهای وبلاگ نویسی برشمرد.

 در فرایند وبلاگ نویسی از بزرگترین اتفاقاتی که شکل می گیرد ، مفهوم" ارتباط متقابل" است که

یک امردوسویه بوده و از جنس کنش و واکنش های اجتماعی است آنهم از نوع پیوسته آن . 

و نیز از فایده های دیگر وبلاگ نویسی اصولی ، رخداد مفهوم زیبای "احترام متقابل اجتماعی " 

 است ، که دربین دوستان بوجود می آید. امروز با پشت سر گذاشتن سه سال وبلاگ داری

به این نتیجه رسیده ام که حوصله و تواضع و نیز احترام و ارزش قایل شدن به دیگران می تواند در

حفظ و نگهداری دوستان وبلاگ و هم بر پویایی و استمرار آن موثر باشد .

 البته غنای مطالب و زیبایی نوشته های آن نیز تاثیر بسزایی در امر فوق دارد. 

بهر حال، بنده در این مدت با دوستان خوب و خوش فکر و با وبلاگهای ارزشمند آنها که کم هم

 نیستند ، آشنا شده ام و از نوشته ها و مطالبشان بهره فراوانی برده ام.

 گرچه بعضی ها نیز در این مسیر حضورشان کم رنگ شده و یا وبلاگشان تعطیل و یا نیمه فعال گشته

است. که" صلاح مملکت خویش خسروان دانند".

امیدوارم در چهارمین سال وبلاگ نیز در چهارچوب فهرست موضوعی آن ،خصوصا در موضوعات

جامعه شناسی و انسان شناسی ،مطالبی را به دوستان تقدیم کنم . و با نظرات و ارشادات این

عزیزان بر غنای مطالب و ارتقاء کم و کیف آن بیافزایم .

و صد البته بیش از مطالب خودم به نوشته هاو پست های همه دوستان علاقمند بوده ، که هم لذت

میبرم و هم یاد می گیرم .

لازم میدانم بار دیگر از حضور و تشویق و نظرات ارجمند شما دوستان در سه سالی که گذشت

صمیمانه تشکر کرده و برای همه شما آرزوی موفقیت نمایم .

                                                                ارادتمند همه دوستان           عبدالصمد

آبونتو (ubuntu)


 
یک انسان شناس به تعدادی از بچه های آفریقایی یک بازی را پیشنهاد کرد
او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت و گفت هر کسی
 
 که زودتر به آن برسد آن میوه های خوشمزه را برنده می شود
 
هنگامی که او فرمان دویدن را داد ، تمامی بچه ها دستان یکدیگر را
 
گرفتندو بایکدیگر دویده و در کنار درخت خوشحال نشستند
 
هنگامی که انسان شناس از این رفتار آنها پرسید درحالیکه یک نفر
 
 می توانست به تنهایی همه میوه ها را برنده شود.
 
آنها گفتند: آبونتو(UBUNTU) ، چگونه یکی از ما می تونه خوشحال
 
 باشه در حالیکه دیگران ناراحت اند.
 
(آبونتو در فرهنگ ژوسا یعنی من هستم چون ما هستیم)
 
  منبع:  ( مطلب فوق توسط یکی از دوستان عزیزم برایم ایمیل شده است.)

توضیح: ژوسا هم زبان آفریقای جنوبی است و هم نام قبیله ای است در آن دیار . که نوه 
 
 نلسون ماندلا هم رهبر این فبله بوده است.

همانگونه زندگی میکرد، که می نوشت

                               

                          تصوير1

سلام به دوستان عزیز آرایش جان

بمناسبت ۱۸ شهریور سالروز درگذشت نویسنده نامدار جلال آل احمد مقاله زیبایی را

 درسایت تابناک بنقل از  روزنامه خراسان دیدم که بسیار جامع و زیبا در مورد معرفی

 شخصیت و آثار جلال بود .

 حیفم آمد دوستان  از ملاحظه این مطلب بی نصیب شوند . ولذا این پست بدین مناسبت

 و نکو داشت یاد آن عزیز بحضورتان تقدیم می گردد.
.............................................................................

آل احمد، يکي از نويسندگان بزرگ و ارزنده و از متفکّران صاحب نام روزگار ماست.او در سال 1302

شمسي در محلّه پامنار تهران و در خانواده اي مذهبي چشم به جهان گشود. از نوشته هاي او چنين

برمي آيد که «همه قبيله او عالمان دين بودند.»جلال پس از گذراندن تحصيلات و فارغ التحصيلي از

دانشسرا،  به کار معلّمي پرداخت.

او همواره به فعاليت هاي فرهنگي و سياسي علاقه نشان مي داد. آل احمد تا پايان عمر، معلّمي

مبارز و نويسنده اي اجتماعي باقي ماند و در هجدهم شهريورماه سال 1348 شمسي با حجم تنگ

 زندگي، بدرود گفت.واقعيت اين است که آل احمد به قلم عشق مي ورزيد و با قلم، انس و الفتي

 بسيار داشت که پُربيراه نيست اگر بگوييم او، تاوان عشق به قلم را نيز به جان خريد.

 نوشته ها و خُلق و خو و رفتار جلال چنان درهم تنيده بود که آن ها که او را ديده بودند و مي

 شناختند، گمان نمي رود چيزي از او بخوانند و زنگِ صداي او در گوششان نپيچد و يا رفتارش

پيش چشمشان مجسّم نشود. او با نوشتن، زندگي مي کرد و گرچه نويسندگي بارزترين جنبه

زندگي او بود،  آن چه بردِ نوشته هايش و دامنه تأثير آن را افزون مي کرد، حضور و رفتارش بود. مي

خواست ظاهر و باطني يگانه داشته باشد و از همين رو، همان گونه مي نوشت که زندگي مي کرد

 و همان گونه زندگي مي کرد که مي نوشت. ادامه.......

 

ادامه نوشته

زندگی

 

    

زندگی ، ارزش آنرا دارد که به آن فکر کنی !

زندگی ، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چوگل ، که بنوشی اش چو شهد !

زندگی ، بغض فروخورده نیست !

زندگی ، داغ جگر گـــوشه نیست !

زندگی ، لحظه دیدار گلی خفته در گهواره است !

زندگی ، شوق تبسم به لب خشکیده است !

زندگی ، جرعه آبی است به هنگامه ظهر در بیابانی داغ !

زندگی ، دست نوازش به سر نوزادی است !

زندگی ، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست !

زندگی ، شوق وصال یار است !

زندگی ، لحظه دیدار به هنگامه یاس !

زندگی ، تکیه زدن بر یار است !

زندگی ، چشمه جوشان صفا و پاکی است !

زندگی ، موهبت عرضه شده بر من انسان خاکی است !

زندگی ، قطعه سرودی زیباست که چکاوک خواند ، که به وجدت آرد به سرشاخه

 امید و رجا !

زندگی ، راز فروزندگی خورشید است !

زندگی ، اوج درخشندگی مهتاب است !

زندگی ، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است !

زندگی ، طعم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است !

زندگی ، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است !

زندگی ، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است !

زندگی ، وه که چقدر شیرین است !

زندگی ، خاطره یک شب خوش، زیر نور مهتاب، روی یک نیمکت چوبی سبز،

 ثبت در سینه ماست !

زندگی ، خانه تکانی است ؛ هر از چندگاهی از غبار اندوه !

زندگی ، گوش سپردن به اذان صبح است !

زندگی گاه شده است ، خوش نیاید به مذاق !

زندگی گاه شده است که برد بیراهم !

زندگی هر چه که هست ، طعم خوبی دارد ، رنگ خوبی دارد !

زندگی را باید ، قدر بدانیم همه !!!

از خشم زلزله

 

 

لبخندها فسرد

 

پیوندها گسست

 

آوای لای لای زنان در گلو شكست

 

 

گلبرگ آرزوی جوانان بخاك ریخت

 

جغد فراق بر سر ویرانه ها نشست

 

از خشم زلزله-

 

پوپك،شكسته بال بصحرا پرید و رفت

 

گلبانگ نغمه در رگ نای شبان فسرد

 

هر كلبه گور شد

 

عشق و امید،مرد

 

***

 

در پهندشت خاك كه اقلیم مرگهاست

 

با پای ناتوان و نفسهای سوخته

 

هر سو دوان دوان-

 

افسرده كودكان زپی مادران خویش

 

دلدادگان دشت-

 

سرداده اند گریه پی دلبران خویش

 

***

در جستجوی دختر خود مادری غمین

 

با صد تلاش پنجه فرو میبرد بخاك

 

او بود ودختری كه جز او آرزو نداشت

 

اماچه سود؟دختر او،آرزوی او-

 

خفته است در درون یكی تیره گون مغاك

 

***

 

بس كودكان كه رنگ یتیمی گرفته اند

 

بس مادران بخاك غریبی نشسته اند

 

بس شهرها كه گور هزاران امید شد

 

شام سیاه غم بسر شهر خیمه زد

 

آه غریب غمزدگان شكسته دل-

 

بالا گرفت و هاله ی ابری سپید شد

 

***

 

آن كومه ها كه پرتو عشق و امید داشت-

 

غیر از مغاك نیست

 

آن كلبه ها كه خانه ی دلهای پاك بود-

 

جز تل خاك نیست

 

***

 

این گفته بر لبان همه بازمانده هاست:

 

كای دست آفتاب!-

 

دیگر مپاش گرد طلا در فضای شهر

 

ای ماه نقره رنگ!

 

دیگر مریز نقره بویرانه های ده

 

مارا دگر نیاز بخورشید وماه نیست

 

دیگر نصیب مردم خاموش این دیار

 

غیر از شبان تیره و روز سیاه نیست

 

***

خشكید چشمه ها و بجز چشمه های اشك-

 

در دشت ما نماند

 

افسرد نغمه ها و بجز وای وای جغد-

 

در روستا نماند

 

***

دیگر حدیث غربت وتنها نشستن است

 

یاران خوش سخن همگی بیزبان شدند

 

آنانكه بود بر لبشان داستان عشق-

 

خود «داستان» شدند

 

***

 

این گفته بر لبان همه بازمانده ماست:

 

هان،ای زمین دشت!

 

ما را تو در فراق عزیزان نشانده ای

 

ما را تو در بلای غریبی كشانده ای

 

ماداغدیده ایم

 

با داغدیدگی همه دلبسته ی توایم

 

زینجا نمیرویم

 

این دشت،خوابگاه جوانان دهكده است

 

این خاك،حجله گاه عروسان شهر ماست

 

ما با خلوص بر همه جا بوسه میزنیم

 

اینجا مقدس است

 

این دشت عشقهاست

 

***

هر سبزه ای كه بردمد ازدامن كویر-

 

گیسوی دختریست كه در خاك خفته است

 

هر لاله ای كه سرزند ازدشت سوخته-

 

داغ دل ز نیست كه غمناك خفته است

 

اما تو ای زمین

 

ای زادگاه ما!

 

ما باتو دوستیم

 

زین پس شرار قهر به بنیاد ما مزن

 

ما را چنانكه رفت اسیر بلا مكن

 

این كلبه ها كه خانه ی امید و آرزوست-

 

ویرانسرا مكن

 

ور خشم میكنی

 

ویرانه كن عمارت هر قریه را ولی-

 

مارا ز كودكان و عزیزان جدا مكن

 

******  از زنده یاد مهدی سهیلی در کتاب طلوع محمد

آشنایی با شاطر عباس صبوحی

                                       
 
(1315 -1275 ق)، شاعر، متخلص به صبوحى
 
وى در قم به دنیا آمد و در این شهر نشو و نما یافت و به حرفه‏ى شاطرى روى آورد.
 
 سپس از قم به تهران آمد و تا پایان عمر در این شهر زیست . او خواندن و نوشتن نمى
 
‏دانسته اما از ذوق و استعدادى كافى بهره‏مند بوده و بنا بر قریحه‏ى ذاتى اشعارى
 
متوسط سروده است.
 
«دیوان» او بارها به چاپ رسیده است .شاطر عباس چنانكه از نامش  پيداست شغل
 
نانوائي داشته است و مي گويند لوطي مسلك بوده و از آنجا كه براي رفتن به زورخانه
 
كه با منزلش فاصله زيادي داشت صبح زود از خانه خارج ميشد و عشق وعلاقه وافري
 
 به هواي لطيف بامدادي داشت ، و بدین جهت  اورا صبوحی ناميده ا ند .
 
ظاهرا شاطر عباس درويش مسلك بوده و اشعارش در خانقاه ها خوانده مي شده ،
 
 در اين صورت ، بی گمان شعرو نامش را خانقاه ها حفظ كرده اند .
 
مجموع اشعاربه جا مانده از شاطر حدودا سيصد بيت است .

يك نمونه از آن را بمناسبت  ماه رمضان  مي خوانيم :
..................................

روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است

آری افطار رطب در رمضان مستحب است

 

روز ماه رمضان ،زلف میفشان که فقیه،

بخورد روزه خود را به گمانش که شب است

 

زیر لب وقت نوشتن همه کس نقطه نهند

این عجب نقطه خال تو به بالای لب است

 

یارب این نقطه ی لب را که به بالا بنهاد ؟

نقطه هرجا غلط افتاد، مکیدن ادب است

 

شحنه اندر عقبست و من از آن میترسم

که لب لعل تو آلوده به ماء العنب است

 

پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ،

که دمادم لب من بر لب «بنت العنب» است

 

منعم از عشق کند زاهد و آگه نبود

شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است

 

گفتمش ای بت من ،‌ بوسه بده جان بستان

گفت: رو کاین سخن تو نه ز شرط ادب است

 

عشق آنست که از روی حقیقت باشد

هر که را عشق مجازی است «حمال الحطب» است

 

گر «صبوحی» به وصال رخ جانان جان داد

سودن چهره به خاک سر کویش سبب است

 

 

از : شاطر عباس صبوحی

بمناسبت ماه مبارک رمضان

                                 


سلام بر همه دوستان عزیز

ضمن عرض تبریک حلول ماه مبارک رمضان به شما خوبان ، و آرزوی قبولی طاعات و عباداتتان ،

مقاله تفسیر سوره قدر( از دکتر علی شریعتی ) را که حاوی مضامین بسیار زیبا و ارزشمندی

است ، بدین مناسبت تقدیمتان می کنم . و از همه دوستان گرانسنگ آرایش جان نیز التماس

 دعا دارم.                                                ارادتمندتان        عبدالصمد

                      ..........................................................................

                                        « بسم الله الرحمن الرحيم

 
             اناانزلناه في ليله القدر
                                              و ماادريك ما ليله القدر

 
              ليله القدر خير من الف شهر

 
                                             تنزل الملائكه والروح، فيها باذن ربهم من كل امر

 
                                   سلام هي حتي مطلع الفجر »

« ما «آن» را فرود آورديم درشب قدر

و چه ميداني كه شب قدر چيست؟

شب قدر از هزار ماه برتر است

فرشتگان و آن روح دراين شب فرود مي‌آيند

به اذن خداوندشان از هر سو


سلام بر اين شب تا آنگاه كه چشمه خورشيد ناگهان مي‌شكافد! »

تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرن‌ها از پس قرن‌ها هم تهي و هم سرد،

 مرگبار و سياه و نسل‌ها در پي نسل‌ها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگي‌ها، انديشه‌ها

 

 و آرمان‌ها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ!

ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شب‌هاي پيوسته، آشوبي، لرزه‌اي، تكان و تپشي

 كه همه چيز را بر مي‌شود و همه خواب‌ها را برمي‌آشوبد و نيمه سقف‌ها را فرو مي‌ريزد.

 انقلابي در عمق جان‌ها و جوششي در قلب وجدان‌هاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و

 وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار!

نشانه‌هايي از يك «توليد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زاينده يك نجات!

 همه جا ناگهان، «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن

 «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسان‌ها،

 همه اسكلت شده‌اند، فرود آمده‌اند.

اين شب قدر است.

شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نو را بنياد مي‌كند.

 اين شب از هزار ماه برتر است، شب مشعري است كه صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگباران

پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را! شب سياهي كه در كنار دروازه مني است، سرزمين عشق و

 ايثار و قرباني و پيروزي!


و تاريخ همه اين ماه‌هاي مكرر است، ماه‌هايي همه مكرر يكديگر، سال‌هايي تهي و عقيم،

 قرن‌هايي كه هيچ چيز نمي‌آ‏فرينند، هيچ پيامي بر لب ندارند، تنها مي گذرند و پير مي‌كنند

و همين و در اين صف طولاني و خاموش، هر از چنديشبي پديدار مي‌گردد كه تاريخ مي‌سازد،

 كه انسان نو مي‌آفريند و شبي كه باران فرشتگان خدايي باريدن مي‌گيرد، شبي كه آن روح در

 كالبد زمان مي‌دمد، شب قدر!

شبي كه ازهزار ماه برتر است، آنچنانكه بيست و چند سال بعثت محمد، از بيست و چند قرن

 تاريخ ما برتر بود. سال‌هايي كه آن «روح» برملتي و نسلي فرود مي‌آيد از هزار سال تاريخ

وي برتر است. و اكنون، براندام اين اسلام اسلكت شده، برگور اين نسل مدفون و برقبرستان

 خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشتشب هست، اما شب قدر؟

 
شبي كه باران فرو مي‌بارد، هر قطره‌اش فرشته‌اي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام

دانه اي، بوته خشكي و درخت سوخته‌اي و جان عطشناك مزرعه‌اي فرو مي‌افتد و رويش و خرمي

و باغ و گل سرخ را نويد مي‌دهد. چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران

ماندن و قطره‌اي از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود

 زيستن و مردن! هركسي يك تاريخ است. عمر، تاريخ هر انساني است و در اين تاريخ كوتاه فردي،

 كه ماه‌ها همه تكراري و سردوبي معني مي گذرد، گاه شب قدري هست و درآن از همه افق‌هاي

وجودي آدمي فرشته مي‌بارد و آن روح، روح القدس، جبرئيل پيام‌آور خدايي برتو نازل مي‌شود و آنگاه

بعثتي، رسالتي، و براي ابلاغ، از انزواي زندگي و اعتكاف تفكر و عبادت وخلوت فراغت و بلندي كوه

فرديت خويش به سراغ خلق فرود‌آمدني و آنگاه، در گيري و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد

 و ايثار خويش به پيام!

 
كه پس از خاتميت، پيامبري نيست، اما هر آگاهي وارث پيامبران است! آن «روح» اكنون فرود آمده

 است، در شب قدر بسر مي‌بريم. سال‌ها، سال‌هاي شب قدر است، در اين شبي كه جهان ما

 را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سياه كرده است، باران غيبي باريدن گرفته است،

گوش بدهيد، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را مي‌شنويد، حتي صداي روييدن گياهان را درشب

 اين كوير مي‌توان شنيد.

سلام بر اين شب، شب قدر شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام،

 سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلق

 برلب‌هاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد.

تا صبح بر اينشب سلام

                                                                                دکتر علی شریعتی