یاد آن سرو خرامان
هرگـزم نـقـش تـــو از لوح دل و جان نــرود
هرگز از یــاد مـن آن سـرو خـرامـان نــــرود
در ازل بـست دلـم بـا سـر زلفـت پـیــونـــد
تا ابـد سـر نـکـشد وز سـر پـیـمـان نــــرود
هرچه جز بارغمت بردل مسکیـن مناست
بـرود از دل مـن ، وز دل مـن آن نــــــــــرود
آنچنان مهر تـو أم در دل و جان جای گرفت
که اگـر سـر بـرود ، از دل و از جــان نــرود
گر رود از پـی خوبـان دل من مـعـذور است
درد دارد ، چـه کـنـد کــز پـی درمـان نــرود
هرکه خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل بـه خوبـان نـدهـد ، وز پـی آنـان نــرود
از حضرت حافظ
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 1:44 توسط عبدالصمد
|
زدانا بپرسید پس دادگر