شب یلدا

                                         

    صحبت حکام ظلمت شب یلداست                  نور زخورشید خواه بو که بر آید                

آشنایی با تاریخچه شب یلدا

شب یلدا آخرین شب پاییز،نخستین شب زمستان ودرازترین شب سال .باورها براین است که دراین شب

ویا نزدیک به آن تحویل خورشید به برج جدی ست.گاهی هم گفته اندکه یلدا نام یکی ازملازمان حضرت

مسیح بوده است؛ اما چنین باوری طرفدارن زیادی ندارد.دهخدا درلغتنامه دراین پیوند نوشته است که:«

ظاهراً از بیت/ به صاحب دولتی پیوند اگر نامی همی جویی/ که ازیک چاکری عیسی چنان معروف شد

یلدا / بعضی ازفرهنگ نویسان از جمله مولف برهان، پنداشته اند که یلدا نام یکی از ملازمان عیسی

بوده است؛ولی چنین نامی درزمرهء ملازمان او درماخذی دیده نشده و"چاکری"کردن هم در بیت سنایی

به معنی اختصاص یافتن زمان مزبور به ولادت وی می باشد.»

در پیوند به ریشه ی واژه ی یلدا درلغتنامه آمده است که:«لغت سریانی است به معنی میلادعربی،

وچون شب یلدا را با میلاد مسیح تطبیق می کرده اند ازاین روبدین نام نامیده شده است.» یلدا رابا واژه

ی «نویل »ازریشهء ناتالیس*رومی برابر دانسته اند که به مفهوم تولداست.یعنی تولد یا میلاد

خورشید،مهر یا میترا.گویند رومیان آن را ناتالیس انویکتوس یعنی روز تولد مهر شکست ناپذیر،می

خواندند.

در شب یلدا دومفهوم متضاد نهفته است.یکی این که یلدادرازترین شب سال است و در تمام این شب

اهرمن با اورمزد در ستیزاست.شب ستیز ظلمت است با نور.چون درازترین شب است، پس درازترین

حمله ی اهرمن براورمزد درهمین شب است،ازاین دیدگاه قدیمیان شب یلداراشب مبارک نمی دانستند

وآن رانحس می خواندند.چنین بود که تمام شب چراغ روشن می داشتند و شب زنده داری می کردند،

آتش می افروختند تا درروشنایی چراغ وآتش اهرمن نتواند به خانه های آن هاراه یابد .گویی بدینگونه می

خواسته اند تا اورمزد را و نور را و نیکی رادر پیروزی براهرمن و تاریکی یاری رسانند؛اما دربعد دیگراهرمن

نماد تاریکی و زشتی دراین ستیزسرانجام شکست می خورد ومیترای شکست نا پذیر با نوروگرمای

خویش براو پیروزمی شود،مهرتولد می یابد و پس ازآن ،روز وروشنی است که فزونی می گیرد و روزها

درازترمی شود.مردم درپایان شب یلدادرانتظار طلوع خورشید که مظهر میتراست می مانند وچون

خورشید طلوع می کند در حقیقت همان تجسم متیرای پیروزمند رامی بینند که ازجنگ بااهرمن برگشته

است.مردم این خورشید را،خورشید تازه و نو می انگاشتند وازاین جهت یلدا راشب میلاد و زایش مهر

می دانستند؛ وهمه ساله با آیین های خاصی آن را گرامی می داشتند و به همین گونه نخستین

روزدیماه یا جدی رانیز جشن می گرفتند که با بیست یکم دسامبر برابر بوده است.

جشن یلدا دریک جهت ریشه های دینی دارد.دینی برخاسته از طبیعت، وباهمین ریشه های طبیعی

خود است که با زندگی طبیعی مردمان باستان پیوند می خورد. درجهت دیکرآن گونه که گفتیم یلدا

زایشگر مهراست. آوردگاه اورمزد و نور در برابر اهرمن و ظلمت است که برای تسلط بر هستی در برابر هم

می جنگند که شکست اهرمن و تولد مهر را در پی دارد.این دو نکته مفهوم یلدا رارقم می زند،اما تا جای

که پژوهشگران باورمند اند دربرگزاری جشن های یلدا درمیان مردمان باستان بیشتر بعد طبیعی آن مورد

توجه بوده است تا بعد دینی آن. چون با پایان شب یلدا خورشیدی دیگری طلوع می کند که تازه و نو

است. نکتهء ظریفی در این پنداشت آریاییان قدیم وجود دارد که انسان را به یاد این گفته ها می اندازد که

هرروز خورشید تازه یی طلوع می کند و دریک دریاچه نمی توان دوبار شنا کرد. چنین گفته هایی را دانش

امروز بر کرسی نشانده است.یعنی آن تعاملاتی که دیروزدرخورشید سبب پخش نور وگرما می

شد،گذشته است وامروزتعاملات تازه یی است که رخ می دهد، نور وگرمای امروز نتیجه تعاملات تازه یی

درخورشید است،پس این خورشید تازه ونو است که نور وگرما پخش می کند.به همین گونه در دریایچه ی

که دیروز شنا کرده ای آن مالیکول های آب رفته اند و مالیکول های تازه یی آمده اند وازاین رو این دریا چه

نیزهمان دریاچهء دیروزین نیست.دردوره های اسلامی دیگرکمتر ازمنظر گاه آیین مهر به جشن یلدا

نگریسته شده است، بلکه بیشتر به گونهء یک سنت بازمانده از نیاکان بهانه ی بوده برای گردآمدن

خانواده بر دور یک سفرهء خاص،قصه ها وشب زنده داریها.گاهی هم دیدار خانواده ها باهم دریک شب

دراز زمستانی.پیدایی دوره های ازگرما وسرما،واعتدال هوا،شب و روز و تاریکی ازشماری آن پدیده های

 ملموسی اند که انسانهای آن روزگارراکه دردوران مالداری وکشاورزی به سرمی بردند،می توانسته است

به اندیشه هایی وادارد.برای آن که این پدیده ها درزندگی طبیعی آن ها تاثیرمستقیمی داشتند. روز زمان

کار بود،روشنایی از خورشیدمی آمد وخورشید سرچشمه ی نور وگرما بود وچنین بودخورشید

رامظهرمیترامی دانستند، آن رادوست می داشتند ومی پنداشتند که این همه از سوی یزدان می آید و از

کار های ایزدی است؛اما زمانی که خورشید غروب می کرد،شب می آمد با تاریکی و تشویش وسرما.این

همه را از کرداراهرمن می دانستند و می پنداشتند که درپشت این همه پدیده های زشت اهرمن

ایستاده است.در باورداشت های آنان دو نیرو وجود داشت نیروی ایزدی و نیروی اهرمنی که این دو نیرو بر

سرتسلط برهستی پیوسته درجنگ وستیز بودند.این همان ثنویت است.یعنی دویی که جهان را آوردگاه

نیکی وزشتی می داند که یکی ازسوی خدای نیکی ودیگری ازسوی اهرمن می آید، پیوسته با هم می

جنگنند واماسرانجام ایزد براهرمن،مهر یا میترا برتاریکی ونیکی بر زشتی پیروز می شود.


                                                                                                     بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

توسعه فرهنگی


اما به تدریج نگاه یک سویه به توسعه و تاکید بیش از حد بر مسایل اقتصادی، باعث بروز مشکلاتی در عرصه های اجتماعی و زیست محیطی برای کشورهای پیشرفته شد. از سوی دیگر، استفاده از این الگوی توسعه توسط برخی کشورها به طور ناآگاهانه، بر توسعه هماهنگ این کشورها اثراتی منفی گذارد.

این مشکلات از آنجا نشأت می گرفت که نقش کلیدی فرهنگ در قوام جامعه مورد غفلت قرار گرفته بود. می توان گفت فرهنگ به عنوان گنجینه ای از دستاوردهای مادی ومعنوی بشری ـ که باورها، ارزشها، نگرشها و هنجارهای مورد قبول یک جامعه را در طول تاریخ بوجود آورده است ـ نوع رفتار مردم آن جامعه را مشخص می کند.
 
بدیهی است که نمی توان بدون اعتنا به این مقولۀ مهم، بدنبال ایجاد تغییراتی در ابعاد مختلف جامعه بود. چراکه هرگونه تغییر و تحولی در تمامی ابعاد جامعه اعم از اقتصادی، سیاسی و اجتماعی منوط به نوعی پذیرش فرهنگی، در جامعه می باشد.

بنابراین بدون ایجاد بستر مناسب فرهنگی نمی توان بدنبال تحقق توسعه در ابعاد دیگر جامعه بود. از این روی طی سالهای اخیر مفهوم توسعۀ فرهنگی مورد توجه بسیاری از مجامع جهانی از جمله یونسکو قرار گرفته است.
 
مفهوم توسعه فرهنگی توسط سازمان یونسکو در دهه 60 میلادی در جهان رواج یافت. این سازمان طی جلسات گوناگونی شرایط توسعه موزون وآگاهانه را به صورت برنامه ریزی آموزشی، سیاست فرهنگی و سیاست اطلاعاتی در دستور کار خود قرار داد. همچنین این مفهوم تا آنجا برای یونسکو بااهمیت بود که دهۀ 1987 تا 1997 توسط این سازمان به عنوان دهۀ توسعه فرهنگی نامیده شد.

اما پرسش اساسی این است که فرهنگ یک جامعه چگونه درمقوله توسعه می تواند نقش آفرین باشد؟ در پاسخ به این پرسش می توان گفت رفتارهای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی که در نهادهای یک جامعه تثبیت شده اند، نقش عظیمی در فرآیند توسعه آن جامعه ایفا می کنند.
 
برخی از علل بروز این رفتارها ناشی از نگرشها و ارزشهای فرهنگی مسلط در جامعه می باشد. بنابراین می توان گفت ماهیت این نگرشها وارزشها، که هسته فرهنگ جامعه را تشکیل می دهند، تاثیر تعیین کننده ای بر فرآیند توسعه یافتگی کشور دارد.
 
از زاویه ای دیگر، نگرش افراد جامعه به مقولات اساسی حیات انسانی، رفتارهای اجتماعی را تحت الشعاع قرار می دهد؛ این مقولات عبارتند از سرشت انسان، رابطه با طبیعت، زمان (گذشته گرا، حال گرا یا آینده نگر بودن)، روابط افراد در جامعه، فلسفۀ زندگی، رابطه انسان با ماوراء الطبیعه، رابطه انسان با جوامع دیگر و رابطه انسان با علم.
 
بدین ترتیب ایجاد هرگونه تحولی در یکی از ابعاد زندگی انسان، مستلزم تغییر در نوع نگرش افراد به این مقولات می باشد. عدم توجه به این مساله در ارائه الگوی توسعه، نتیجه ای جز تشتت اجتماعی و از دست رفتن انسجام درونی جامعه بدنبال نخواهد داشت.

اینجاست که مفهوم توسعه فرهنگی به عنوان زمینه ساز شکل گیری یک توسعه همه جانبه مطرح می شود. تعابیر مختلفی درباب توسعۀ فرهنگی وجود دارد. اما می توان تعریف "ژیرار اگوستین" را یکی از تعاریف قابل توجه این مفهوم برشمرد: «ایجاد شرایط و امکانات مادی و معنوی مناسب برای افراد جامعه به منظور شناخت جایگاه آنان، افزایش علم و دانش انسانها، آمادگی برای تحول و پیشرفت و پذیرش اصول کلی توسعه نظیر قانون پذیری، نظم و انضباط، بهبود روابط اجتماعی و انسانی ، افزایش تواناییهای علمی و اخلاقی ومعنوی برای همه افراد جامعه».

سازمان جهانی یونسکو نیز توسعه فرهنگی را چنین تعریف نموده است: « توسعه وپیشرفت زندگی فرهنگی یک جامعه با هدف تحقق ارزشهای فرهنگی، به صورتی که با وضعیت کلی توسعه اقتصادی و اجتماعی هماهنگ شده باشد.»

در مجموع توسعۀ فرهنگی را می توان فرآیند ارتقاء شئون گوناگون فرهنگ جامعه در راستای اهداف مطلوب دانست که زمینه ساز رشد و تعالی انسانها خواهد شد. در اینجا منظور از شئون گوناگون فرهنگ، نگرشها، ارزشها، هنجارها، قوانین، آداب و رسوم می باشد.
 
هدف نهایی توسعۀ فرهنگی نیز در این تعریف در واقع غرض اصلی هر نوع توسعه ای است؛ یعنی رشد وتعالی انسان، هم در ابعاد مادی وهم در بعد معنوی. البته روشن است که دستیابی به این هدف جز در صورت مناسب بودن بستر زیست انسان، که همانا جامعه است، محقق نمی¬شود. بنابراین در یک الگوی مناسب برای توسعه، باید راهکارهایی برای بهبود شرایط زندگی پیش بینی شود.

بطور کلی، نوع درک از مفهوم فرهنگ، شیوه تعریف توسعه فرهنگی را مشخص می کند. از اینرو در یک تلقی، می توان برای فرهنگ معنایی عام در نظر گرفت. بدین صورت که تمامی ابعاد مادی و معنوی جامعه را در بر بگیرد. در این مفهوم، تمامی دستاوردهای بشر، از ابزار وفنون گرفته تا ارزشها و آداب و رسوم در زمرۀ عناصر فرهنگی قرار خواهند گرفت. در این صورت توسعۀ فرهنگی تمامی شئون زندگی بشر را شامل خواهد شد و توسعه در ابعاد دیگر جامعه ذیل توسعۀ فرهنگی قرار خواهند داشت.
 
اما فرهنگ در معنای خاص نیز بکار برده می شود. در این مفهوم فرهنگ در ابعاد معنوی جامعه محدود شده است و تنها مشتمل بردستاوردهای غیر مادی بشر خواهد بود. در این تلقی، توسعه فرهنگی بعدی از ابعاد توسعه در جامعه خواهد بود که با ابعاد مادی توسعه، رابطه ای تعاملی خواهد داشت.

همانطور که اشاره شد، بستر مناسب توسعه از مسیر تغییر نگرشها و ارزشها بدست می آید. از اینرو در روند توسعه ایجاد تغییر در این دو مقوله باید در صدر برنامه ها قرار گیرد. البته نباید این امر را دال بر از دست رفتن کامل فرهنگ یک جامعه و جایگزینی آن با فرهنگی بیگانه قلمداد کرد.
 
چرا که سخن بر سر این نیست که تمامی عناصر مساعد یا نامساعد برای توسعه، درون یک فرهنگ موجود می باشد. چه بسا سنت هایی که تسهیل کنندۀ توسعه بوده و خود از آغاز، می توانند در خدمت آن باشند. از سوی دیگر، بسیاری از عناصر فرهنگی، هویت جامعه را می سازند و به دلیل کارآمدی آنهاست که حیات طولانی آنها ممکن شده است.
 
در اینجا سخن بر سر باز اندیشی و باز سازی فرهنگی است. بدون تردید، طرد فرهنگ خودی نتیجه ای جز از دست رفتن هویت اجتماعی و تزلزل قوام جامعه در پی نخواهد داشت. ولیکن در بازاندیشی فرهنگی با توجه به مقتضیات زمان، می توان به تقویت عناصر فرهنگی مساعد توسعه همت گماشت و به تصفیه فرهنگ از عناصر مانع توسعه همچون باورهای واهی وخرافات، پرداخت.
 
عناصر توسعه گرا وتحول خواه موجود در فرهنگ هر جامعه به عنوان سرمایه های فرهنگی آن جامعه، پشتوانه ای موثر برای توسعه محسوب می شود؛ سرمایه هایی که تنها در روند توسعه یافتگی و موفقیت نسبی در آن، امکان بازتولید خود را پیدا می کنند. بنابراین نکته حایز اهمیت در ارائه الگویی برای توسعه فرهنگی، بومی بودن آن و حفظ هویت فرهنگی طی فرایند توسعه می باشد. تقلید صرف از جوامع دیگر بطور قطع نتایج ناگواری به بار خواهد آورد.

نکته ای که در پایان مباحث باید ذکر کرد، این است که باید توجه داشت که توسعه فرهنگی همانطور که از سویی زمینه ساز و علت توسعۀ ابعاد دیگر جامعه است، در دیگر سو، معلول آنها نیز می باشد. بدین معنی که پیشرفت همه جانبۀ جامعه خود به رشد و بالندگی فرهنگ، کمک شایانی می نماید.
 
به عبارت دیگر، علی-رغم اولویت فرهنگ بر دیگر عناصر اجتماعی در فرآیند توسعه یافتگی، آنچه که نقش تعیین کننده نهایی را برعهده دارد، نوع کنش و واکنش یا به عبارت بهتر نوع تعامل مثبت در قالب یک ارتباط دیالکتیکی میان فرهنگ و عناصر دیگر جامعه همچون اقتصاد، سیاست و... است.
 
بنابراین در ترسیم یک الگوی مناسب برای توسعه جامعه، باید برنامه هایی برای تمامی ابعاد جامعه ارائه گردد. این نکته نیز نباید فراموش شود که در این برنامه ریزی باید شرایط حاکم در یک جامعه کاملاً در نظر گرفته شود. به عبارت دیگر هر اندازه که یک الگوی توسعه از جامعیت برخوردار باشد، تا زمانی که مختصات بومی آن جامعه را نیز مد نظر قرار نداده باشد، مثمر ثمر نخواهد بود.

سیمای امام حسین (ع) درمثنوی مولانا

        

مضامين موجود در مثنوي صريحاً بيانگر اين مطلب است که مولوي، امام علي (ع) را بر همه ي افراد

مسلمين ترجيح مي داده است(2)»؛ و از اين رو، اين شخصيت بي نظير را با جان و دل ستوده و نهايت

اخلاص و تکريم خود را به اين پيشواي بزرگ متقّين و فرزندان بزرگوارش نشان داده است؛ تا جايي که مي

توان گفت نسبت به هيچ يک از افراد مسلمين اين گونه محبّت و گرايش نداشته است، براي نمونه در

 دفتر دوم يک جا از «سبطين» يعني امام حسن(ع) و امام حسين(ع) ياد مي کند و آنها را گوش وار عرش

ربّاني مي خواند:

چون ز رويش مصطفي شد درفشان

گشت او شير خدا در مرج جان

چون که سبطين از سرش واقف بدند

گوش وار عرش رباني شدند

آن يکي از زهر جان کرده نثار

و آن سرافکنده به راهش مست وار(3)

«يعني از نور علي(ع) دو سبط آشکار شدکه دو دُرّ گران بها و دو گوشواره ي عرش (نيروي عالي هستي)

گشتند.

يکي از اين دو سبط، حضرت امام حسن(ع) با زهري که معاويه آماده کرد، جان در راه جانان از دست داد و

ديگري حضرت حسين بن علي(ع)، سر به راه جانان افکند.»(4)

موارد ديگري در مثنوي بزرگ مولانا وجود دارد که از عمق افکار مولوي گواهي مي دهد و ضمن اظهار

ارادت به خاندان عصمت و طهارت، دشمني با اين خاندان را در حد کفر و ارتداد مي شمارد.

وي در داستان باغبان و تنها کردن صوفي و فقيه و علوي که در دفتر دوم مثنوي آمده مي گويد:

با شريف آن کرد آن دون از کجي

که کند با آل ياسين خارجي

تا چه کين دارند دايم ديو و غول

 
چون يزيد و شمر با آل رسول

و چنان که مشهود است، مولانا خارجي را کسي مي داند که خلافت پيامبر(ص) را حق الهي خاندان او

نمي داند و يزيد و شمر را غولان و ديواني مي نامد که همواره در هر زمان با آل رسول(ص) کينه مي

ورزند.

مولانا در ديوان شمس نيز درباره ي حقّانيّت امام علي(ع) مي گويد:

 

دل است همچو حسين و فراق همچون يزيد

شهيد گشته دو صدره به دست کربلا

شهيد گشته به ظاهر، حيات گشته به غيب

اسير در نظم خصم و خسروي بخلا(5)

«به عقيده ي مولوي، حسين مرکز حقيقت است و اين يزيد است که ناحق است و مراد از لفظ فراق اين

است که يزيد، فرسنگ ها از حقيقت دور است... شهادت حسين در ديدگاه دشمنان اسلام و فرمانروايان

بخيل و ناحق نوعي اسارت است، اما در حقيقت آن بزرگ وار به زندگي ابدي واصل گشته است.»(6)

«در بيتي از فرط علاقه به امام حسين(ع) مي گويد: در روز عاشورا، روزه بگير، براي اين که در آن روز امام

حسين(ع) را با لب تشنه و گرسنه شهيد کردند، اگر آرزوي زيارت کربلا را داري.

ششه مي گير روز عاشورا

تو نتاني به کربلا بودن(7)

در دفتر ششم هم در يک جا کلمه ي «گوش وار» را کنايه از همان «سبط پيامبر» آورده است، در داستان

آن کس که در روز عاشورا به شهر حلب وارد شد و چون عزاداري شيعيان را ديد، پرسيد که اين غوغا و

هياهو را چه سبب است، به او جواب دادند:

روز عاشورا نمي داني که هست

ماتم جاني که از قرني بِه است

پيش مؤمن کي بود اين قصه خوار

قدر عشق گوش، عشق گوش وار

پيش مؤمن ماتمِ آن پاک روح

شهره تر باشد ز صد طوفان نوح

مگر نمي داني که روز عاشورا، روز عزاي جاني است که به تنهايي از مردم يک قرن برتر و بهتر است.

مگر ممکن است که اين اندوه در نظر مؤمن حقير و خوار باشد؟ عشق گوش واره به اندازه ي عشق گوش

است، يعني همان طور که انسان گوش را دوست دارد، گوشواره را نيز دوست دارد. گوش در اينجا کنايه از

امام حسين(ع) است و منظور اين است که هر کس پيامبر را دوست دارد، بايد امام حسين(ع) را نيز

دوست داشته باشد، چرا که حسين بن علي(ع) نواده و جگر گوشه ي پيامبر(ص) است»(8)

ذکر اين نکته نيز در اينجا لازم است که خواننده به هنگام مطالعه ي اين داستان ممکن است «تصوّر نمايد

که مولوي در اين بيت مخالف عزاي عاشورا است، قطعاً چنين نيست. عمق گفته هاي مولانا حاکي از

اين است که بايد روش حسيني را براي خود سرمشق قرار داد، چون آنان در حقيقت پاشاهان دين

هستند، رفتن آن حضرت از دار دنيا که به منزله ي گسستن زنجير حوادث طبيعي است موجب شادي

وجدان است نه اندوه و ماتم... آنان از اين سراي فاني به سراي ابدي پا گذاشته اند و در حقيقت اگر تو

هشيار باشي، دوران مُلکت و سروري آنان با شهادتشان شروع شده است و اگر از آگاهي و هشياري

محرومي، برو گريه بر حال خود کن که کار تو نشان مي دهد که منکر انتقال روح به ابديت و آستانه ي

محشري.»(9)

هم چنين از سوي ديگر چنان که همگان نيز بر اين نکته واقفند، مثنوي مولانا مشحون از تأثيرپذيري هاي

گوناگون از قرآن و احاديث است و تجلي قرآن و حديث در اين اثر جاودان به اوج خود مي رسد و اين بهره

گيري و اثرپذيري علاوه بر اين که نشانه ي دانشمندي و روشن فکري شاعر شمرده مي شود، قداست و

حرمت خاصي نيز به سروده ي او بخشيده است و به همين جهت سخن او را براي مردمي که به قرآن و

حديث به ديده ي حرمت مي نگرند، ارجمندتر و پذيرفتني تر ساخته است. و از اين ميان با توجه به

موضوع بحث ما بهره گيري ها و اثر پذيري ها از کلام نوراني حضرت امام حسين(ع) را که در اين کتاب

بزرگ تجلي يافته است، باز مي نماييم:

تو که ز اصطرلاب ديده بنگري


در جهان ديدن يقين بس قاصري

(مثنوي،دفتر5، ب1905)

تا به گفتگوي بيداري دري

تو زگفت خواب، بويي کي بري

(مثنوي،دفتر اول،ب569)

خوي کن بي شيشه ديدن نور را

تا چو شيشه بشکند نبود عمي

(مثنوي،دفتر5، ب991)

هر سه بيت الهام گونه هايي است از سخن امام حسين(ع) در دعاي عرفه:

«الهي ترددي ي الاثار يوجب بعد المزار».

خداوندا! توجهم به نمودهاي ظاهري جهان، مرا از ديدارت دور داشته است.

مثنوي-زماني-دفتر اول-ص215

سوي فعل خويش مي ننگرم

رو سپس کردم بدان محض کرم

سوي آن اميد کردم روي خويش

که وجودم داده اي از پيش پيش

مثنوي-دفتر 5-ب184-1841

منگر اندر ما، مکن در ما نظر

اندر اکرام و سخاي خود نگر


مثنوي-دفتر اول-ب226

ادامه نوشته

امام حسین (ع )در نثر و نظم غیراسلامی

چارلز دیکنز (رمان نویس معروف انگلیسی: 1812-1870میلادی) در کتاب "جُنگ" یا "متفرّقات" خود (Miscellanies = میسِلِنیز، ص61) مینویسد: ((اگر "حسین"(ع) (آن طور که برخی دشمنان گفته اند) برای برآورده ساختن امیال دنیوی خود (و مثلاً برای رسیدن به حکومت) جنگیده بود، پس من نمی فهمم که چرا خواهر و همسر و اولادش او را همراهی کردند؟! (یعنی: کسی که قصد جنگ دارد، هیچگاه فرزند و زن و خواهر را همراه خود به میدان نمی برَد!)؛ بنابراین، بدیهی است که او خالصانه برای اسلام جان فشانی کرده است)).
“ If Husain had fought to quench his worldly desires, then I do not understand why his sister, wife, and children accompanied him. It stands to reason therefore, that he sacrificed purely for Islam ” , “Charles Dickens’ Miscellanies”, p.61.

-------------------------------------------------------------------------------------
- نیز، ماهاتما گاندی (Gandhi عامل استقلال هند از یوغ استعمار انگلیس، مقتول در 1948میلادی) در کتاب "سرگذشت من" یا "تجربیات من با راستی، یا رویارویی با حقیقت":
“An Autobiography; The Story Of My Experiments With Truth”
- Hindi: (( सत्यके प्रयोग अथवा आत्मकथा ))
- Gujarati: (( સત્યના પ્રયોગો અથવા આત્મકથા ))
در رابطه با فداکاری و استقامت امام حسین (علیه السّلام) چنین اظهار نظر می کند:
«من برای مردم هند چیز تازه ای نیاوردم؛ فقط نتیجه ای را که از مطالعات و تحقیقاتم دربارۀ تاریخ زندگی قهرمان کربلا به دست آورده بودم، ارمغان ملت هند کردم. اگر بخواهیم هند را نجات دهیم باید همان راهی را بپیمائیم که "حسین بن علی" پیمود...».

ماهاتما گاندی Mahatma Gandhi

----------------------------------------------------------------
((The Martyr of Karbala))
شعر یا مرثیه ((شهید کربلا))
قصیده ای انگلیسی در عزای امام حسین (علیه السّلام)
سروده شاعر زبان آور انگلیسی زبان:
"Justice A. D. Russell"
«جاستیس ا. د. راسل» (یا: جستیس آ. راسل) :

(توجّه: Justice با حرف بزرگ، لقب است، بمعنی "قاضی")
 

From age to age, on Virtue's age
Shall live the deathless story
دوره به دوره (زمان به زمان) در عصر تقوا و فضیلت؛
زنده باد آن داستان نامُردَنی (و فراموش ناشدنی و از یاد نرفتنی).
His loss remain the Martyr's gain
His shame the Martyr's glory
آنچه او (حسین ع) از دست داد، بعنوان افتخار آن شهید، جاوید خواهد ماند!
و ستمدیدگی و اندوه او نیز، بسان عظمت و شکوه آن شهید، باقی خواهد ماند!
Till truth shall lie, and Honor die
And time itself be hoary
تا آن زمان که حقیقت نابود گردد، و شرافت بمیرد،
و روزگار، خود نیز پیر و کهن شود.
Arise Husain! arise
Chief of the Prophet's seed
برخیز، ای حسین! برخیز!
ای سَردودمان نسل پیامبر(ص) !
Fling broad thy banner to the skies
And come with utmost speed
پرچم خود را در پهنای آسمان به اهتزاز در آور!
و با نهایت سرعت (برای دفاع از دین خدا) بیا!
Or ere the throne of the All-Wise
Usurped be by foul Yazid
قبل از آنکه مَسند جانشینی (خلافت) خداوند علیم بر هرچیز،
غصب گردد توسط یزید پلید!
He's donned his armour bright
His father's sword girt on
(اینک) او (حسین ع) بر تن کرده زره درخشان را،
و شمشیر پدرش را بر کمر بسته؛
The sword of Ali, as the might
Of the Destroyer's own
شمشیر علی(ع) را، بعنوان نیرو و توانایی،
از جانب خداوند قهّار و نابودکننده ی (کافِران و سرکشان) ؛
And he is off ere morning light
Across the desert wide and lone
و بالاخره او شهید است قبل از طلوع سپیده دم،
در وسط بیابان وسیع (کربلا)، یکه و تنها و بی کس!
Now, Kufa! keep thy word
To the good cause be true
اکنون، ای کوفه! به قول خود عمل کن!
در راه هدف و آرمان نیکو، باوفا و راستین باش!
Yazid has sent a giant horde
To march thy province through
یزید (لَعَنـَهُ اللهُ) سپاهی عظیم فرستاده است،
تا از میان قلمرو(پایتخت) تو(فاتحانه) رژه برود!
The hirelings of his father's hoard
Who grace or mercy never knew
مزدوران گرد آورده ی پدرش (معاویه لعین) ،
آنانکه هرگز نشناخته اند شرف و ترحّم را ؛
They bore his god-like head aloft
His mouth struck with their whips
آنها حمل کردند سر ملکوتی او را بر بالای(نیزه) !
آنها دهان مبارک امام(ع) را با شلاقهاى خود نواختند!
O! mouth, that I have seen so oft
A-teem with angel equips
ای‌ دهانی‌ که‌ من‌ اغلب و بارها آن را
مَهبــِط‌ فرود باران پی درپی گروههای ملائکه دیده ام! -
In baby-kisses, warm and soft
Pressed to the Prophet's lips
- و هنگام‌ طفولیت تو، آنرا بوقت بوسیدن کودک، گرم و نرم‌
و چسبیده به لب های مبارک‌ پیامبر(ص) دیده ‌ام‌!
O! body, trampled, fouled, disdained
Which charmed the gazer's eye
اى بدنى که بطرز اهانت آمیز زیر پاى ستوران قرار گرفتى و لکه دار شدی!
این همان بدن پاکى است که بینندگان را مسحور و شیفته مى کرد!
The blood from out thy veins that drained
Was heaven's electuary
خونى که از رگهاى مبارک تو چکید و جاری شد،
معجونى آسمانى بود! -
No horses' hooves were ever stained
In so divine a dye
- که تا آنوقت، سُم هیچ اسبانی (که بر بدنت تاختند)
با چنین رنگی الهى، رنگ نشده بود!
O! barren plain of Karbala
With herb, nor yet with sod
اى دشت بی گیاه و بایر کربلا!
که در روى تو نه علفى است و نه چمنی!
Be clad eternally ; for aaahhh
There, overwhelmed, down-trod
براى ابد آهنگ اندوه و آه... بر تو پوشیده باد!
چون در مکان تو، بدن پاره پاره و لگد مال شده ی -
The holy son of Fatima
Gave up his soul to God
- پسر مقدّس فاطمه(س) (حسین ع)
جان به جان آفرین تسلیم نمود!
-----------------------------------------------------------------------------------
*منبع شعر انگلیسی: Khurshed, ed., Imam Husain, 2nd ed., pp. 136-140
(تحقیق، تکمیل ،تصحیح و ترجمه متن: سیّد احمد سجّادی).
 
برگرفته از وبسایت راسخون